تو هفتهی گذشته هم دو سه باری که نشستم پشت فرمون، هربار یه تصادف رو از سر گذروندم
شوهرخالهم برگشته بهم میگه چخبرته، چرا اینطوری شدی، چرا اینهمه خودتو تحت فشار گذاشتی، خودتو اذیت میکنی، عذاب میدی، ذهنیتت رو سیاه کردی نسبت به همه چی، تو خودت نمیفهمی ولی من که از بیرون نگاه میکنم میبینم تو همون علی دوسال پیش نیستی، پرخاشگر شدی، عصبی و تند شدی، افسرده شدی و فلان، همینطوری جلو بری تو آینده به مشکل برمیخوری و فلان
دیگه نتونستم بگم مرد حسابی من خودمو نگاه میکنم میبینم حتی تو جمع رفیقام که کلا جوش فرق میکنه با جمع خانواده، حتی همون آدم یه ماه پیش هم نیستم. نمیتونم دیگه بگم و بخندم و شوخی کنم و مسخره بازی در بیارم مثل سابق. بعد تو میگی آدم دوسال پیش نیستی. بابا بهبه
ولی باید قبول کنم سر یه سری مسائل زیادهروی کردم و خیلی ضایع عمل کردم. نه صرفا امشب، کلا از قبل هم