محبت آتشی در جانم افروخت
که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی
که خیاط اجل میبایدش دوخت
-باباطاهر
ماشین خیلی کثیف بود، علی الخصوص داخلش. خواستم برم تمیز کنم یه کم. گفتم از بیرون شروع کنم. حالا بیرون تموم شده و دیگه حال تمیز کردن داخلش رو ندارم. در حالی که اوضاع داخلش بدتر و تمیزکاریش واجب تر بود://
my notes!
یه شعری هست خیلی دوسش دارم جزو یکی از شعرای موردعلاقمه؛ واقعا به دلم میشینه
این همین شعریه که گفتم خیلی دوسش دارم:)
شب ساعت چار و نیم خوابیدم نگران بودم که صبح ساعت هشت، هشت و نیم چطوری قراره بیدار بشم. ساعت هفت یه جوری بیدار شدم که خواب سهله، اسمم رو هم یادم رفته🤦🏻♂