وقتی پیامامونو میخونم انگار خون تو رگام غلیان میکنه؛ انگار روحم زنده میشه؛ مث گلی که زیر آفتابِ تندِ ظهرِ تابستون پژمرده و بیرمق شده که وقتی بهش آب خنک میدن سرزنده و شاداب میشه، منم انگار جون میگیرم و جوونتر و بانشاطتر میشم. ولی نمیدونم همه اینا، نشونه و مقدمهای واسه پایانِ آرزوها و رویاهاست؛ یا پیشزمینه و خبری واسه وصالشون!
به رفیقم میگفتم، ماشینو برنمیدارم یه مصیبته، برمیدارم یه مصیبت دیگه. خسته و کلافه و اذیتم میکنه، حال و حوصلهشو ندارم جدا. البته تو رانندگیهای طولانی داخل شهر منظورمه