یه برف آروم و عاشقانهای میباره آدم میگه تا صبح زیر این برف دست در دست یار تو خیابون فقط قدم بزنم
اینجام برف میباره دیگه مثلا خیر سرش. یه جوری همراه با بادِ تند میباره که هم سوز سرما رو چند برابر میکنه و شتر با بارش یخ میزنه، و هم برفا چش و چال آدمو کور میکنن اصن نمیتونی چشاتو باز نگه داری
وضعیت کوچه یه کم بیریخته از بابت برف؛ صبح که بابام رفته بود سرکار، برگشتنی دیگه نتونست ماشینو بیاره تو کوچه و تو حیاط پارک کنه؛ موند تو خیابون. سر شب رفتم یه استارتی به ماشین بزنم، سر و روشو تمیز کنم، قفل فرمونی ببندم و بیام. ماشین از ظهر تا شب کلا زیر برف گم شده بود. نشستم تو ماشین کلا تاریک بود داخلش. همه پنجرهها و شیشهها رو برف گرفته بود هیچ نوری نمیاومد