eitaa logo
my notes!
63 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
204 ویدیو
15 فایل
یادداشت‌های یک ذهن خسته... گوشِ شنوا: https://daigo.ir/secret/8435569336
مشاهده در ایتا
دانلود
my notes!
- اگر میخواستی اعضای بدن میبودی، چی میبودی؟ - اگر لوازم آرایشی میبودی، چی میبودی؟ - اگر بیماری بودی،
-با اینکه زیاد گفته شده ولی چشم:) غیر اون، مو:)) -عطر یا ادکلن وای -هتروکرومیا؛) و یا شیرین عقلی، اینم واقعا خوبه😂 -حیوون پرنده یا گربه، که تکراریه غیر تکراری بخوام بگم، روباه قطبی، یا پلنگ(که علاوه بر زیبایی و ابهت و قدرت، عاشق ماه هم هست) اشیا هم ماشین=) کوچیک بخوابم بگم ساعت مچی یا دستبند، یا انگشتر
وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای
دل و روده‌مون از استرس اومد تو دهنمون😑
شدیدا دلم می‌خواد یه جوری جونمو بردارم و فرار کنم و برم، که تا مدت‌های طولانی چِشَم به قیافه هیشکی نیافته...🚶🏻‍♂
بگم از سر تا پا سستم چی؟!💔🚶🏻‍♂
بگم انگار آب یخ ریختن رو سرم چی؟!
دیدی وقتی یه کفشی پای آدمو زخمی می‌کنه، با هر قدمی که برمی‌داری اذیت می‌کنه و دردت می‌اد؟ حالام همون، ولی منظور من کفش و زخمِ پا نیست...
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب جمعه‌ است، هوایت نکنم می‌میرم:)💔 instagram: sed.ehsan.art
اتفاقا همین دو سه ساعت پیش یه بحثی پیش اومد؛ دوباره یادم افتاده بود:))
بحث از سفر مامانم به مشهد و هتل مجللی که براش گرفته بودن شد؛ گفتم به نظر من سفر زیارتی با تجملات و زرق و برق و رفاه و آسایش و اینا، خیلی همخونی نداره
my notes!
بحث از سفر مامانم به مشهد و هتل مجللی که براش گرفته بودن شد؛ گفتم به نظر من سفر زیارتی با تجملات و ز
یاد اربعین افتادم. نصف شب ساعت سه اینا رسیدیم کاظمین، سه نفر بودیم، تو کوچه‌ی کنار و منتهی به حرم چن تایی موکب بود و همه زائرا هم اونجا هرکدوم یه طرف پتو و اینا پهن کرده بودن و استراحت می‌کردن و شلوغ بود. ما هم یه جای خالی پیدا کردیم و پتو مسافرتی نازک پهن کردیم رو خاک‌های ناهموارِ روی جدولِ وسطِ کوچه‌، که موقع نشستن و خوابیدن سنگا فرو می‌رفتن تو بدن آدم. دو نفر دیگه رو گفتم برن زیارت من بمونم پیش وسایل، بعد که اونا برگشتن من برم. تا اونا برن و بیان، رو همون پتو با سنگریزه‌هاش، بدون بالشت و پتو و هیچی، دراز کشیدم و از خستگیِ راه، یه نیم ساعتی یه جوری چرت زدم، که بهترین و شیرین‌ترین خوابِ عمرم بود:))