قضیهی من، شده قضیهی همون مثل تُرکی که میگه:
نه میتونم تفش کنم، نه میتونم قورتش بدم!
کاش همون آرامش قلبی و اطمینان خاطری که تو حرم امام رضا و صحن گوهرشاد داشتم رو الان هم داشتم...
ولی خیلی حس خوبی بود. اینکه یه کاریتو بسپری به دست امام رضا؛ و مطمئن باشی که خودش یه کاری میکنه طوفانی؛ خودش با دستای خودش حلش میکنه. انگار یه باری از رو دوشت برداشته شده و سبک شدی. خیالت راحته. ولی امروز دوباره نمیدونم چم شده🥀🚶🏻♂
خوانندهی عزیز میفرماید که:
آنچه کردی با دلِ من، قصهی سنگ و سبو بود...💔
من گلی پژمرده بودم، گر تو را صد رنگ و بو بود!🥀