از فرط بیکاری و بیحالی و بیحوصلهگی و تنهایی و پوچی و خلأ و... که کل روح و روان و زندگیمو در برگرفته، هجوم آوردم به سودوکو و سرمو باهاش گرم میکنم؛ و حتی ثانیههای خالیم رو هم باهاش پر میکنم تا یه لحظه بیکار نباشم. انقد بازی کردم که دیگه هم حالم ازش بههم میخوره و هم مخم داره دود میکنه. ولی همچنان بازم ادامهش میدم چون چارهای ندارم...🚶🏻♂
نمیدونم چرا جورابای من به مرحلهی شسته شدن نمیرسن. سیر تکاملیشون محدود شده به تمیز، کثیف، پاره
تهران برف میاد، قم برف میاد، مشهد برف میاد
اونوقت اینجا مث سگ سرده. یه وضعیه که شتر با بارش یخ میزنه. اصن یه سری پنگوئن پیدا شدن تقاضا کردن برگردونیمشون قطب جنوب. یه کم پیش در یخچال فریزر رو باز کردم دیدم یه مرغ از اونور یه تیکه کره پرت کرد گفت ببند در کوفتیو شتر سوز میاد. بعد با این وجود برف نمیباره. فقط سرما داره مارو تیکه پاره میکنه. ینی سرما میگم سرما میشنوین خدا شاهده. کافیه فقط یه دیقه دستت بیرون از جیبت باشه یا دستکش نداشته باشی، تبریک میگم شما دیگه دست نداری. ینی دستت رسما با یه تیکه چوب خشک فرقی نداره. بیحس، بی حرکت، یخ زده. ینی چی