هرچقد که همه تو هرکاری که لنگ بودن به من زنگ زدن، همونقد خودم لنگ موندم و هیشکیو نداشتم
هرچقد که سعی کردم دل کسیو نشکونم و ناراحت نکنم و مراعات همه رو کردم؛ همونقد دلمو شکستن، پودر کردن، خورد و خاکشیر کردن، مراعاتم نکردن، لهم کردن...
خیلی روز خوب و خاطرهانگیزی بود امروز و خوش گذشت؛ تو دفتر زندگیم به عنوان یه روز خاص یادگاری نوشته شد. ولی کاش هیچوقت شبش نمیرسید؛ که انتهای این روز خوب، ختم نشه به این حال و اوضاع و حتی فکر اینکه پروندهی این زندگیِ کوفتی رو ببندم...
my notes!
آقای خواجه امیری داره اذیتم میکنه:)💔
تو آمدهای جان به لب من برسانی!
من پای تو یک عمر بمانم، تو نمانی...