رفته بودم کافه، وسایلم موند رو میز خواستم برم یه سر به یزید بزنم؛ رفتنی تو دلم گفتم گوشی و اینا مونده رو میز حالا یکی برنداره بره. برگشتم گوشیو برداشتم داشتم ناشناسو چک میکردم یه لحظه گفتم بذار وسایلو چک کنم ببینم سرجاشه، دیدم کیف و کتاب و اینا سرجاشه یه لحظه دلم ریخت گفتم پس گوشی کجاست، هی زمین و میزای بغلی رو نگاه میکنم دنبال گوشی. یه لحظه به خودم اومدم دیدم تو دست خودمه:/
اومدم بیرون سوار مترو شم، رسیدم به چارراهی که ایستگاه مترو اونجاست. هی هر طرف چارراه رو نگاه میکنم ببینم ایستگاه مترو کدوم وره(حالا بماند که اومدنی هم از همون ایستگاه پیاده شدم و اومدم ولی یادم نمیاومد که کدوم ور بود)؛ از یه جوون پرسیدم ایستگاه مترو کدوم وره، مات و فرو رفته در شوک با سر به جلوی خودمون اشاره کرد. و بله نگاه کردم دیدم که دقیقا جلوی ایستگاه وایستادم. لبخند ژکوندی زدم و گفتم عا راس میگی و رفتم:/
my notes!
رفته بودم کافه، وسایلم موند رو میز خواستم برم یه سر به یزید بزنم؛ رفتنی تو دلم گفتم گوشی و اینا موند
اونجا نشستم نوشتم یه کم...
و نوشتن واقعا آدمو سبک میکنه:))
یه بنده خدای جوونی اومد تو اتوبوس چیپس و پفک بفروشه هم واسه شغلش دلم سوخت، هم واسه اینکه کسی نخرید
یه بنده خدای پیر دیگهای اومد تو اتوبوس دعای خیر میداد و پول جمع میکرد. دوباره هم واسه کارش و لحن و دعاهای مهربونش دلم سوخت، هم واسه اینکه کسی پولی نداد