یه بنده خدای جوونی اومد تو اتوبوس چیپس و پفک بفروشه هم واسه شغلش دلم سوخت، هم واسه اینکه کسی نخرید
یه بنده خدای پیر دیگهای اومد تو اتوبوس دعای خیر میداد و پول جمع میکرد. دوباره هم واسه کارش و لحن و دعاهای مهربونش دلم سوخت، هم واسه اینکه کسی پولی نداد
یه بندهخدای جوونی کنار جاده وایستاده بود و دستشو بلند کرده بود که ماشین بگیره، واسه اونم دلم سوخت
گاهی وقتا از این خصلتم کفری میشم؛ گاهی وقتا هم خوشحال میشم که مثل بعضیا سنگدل نیستم...
my notes!
گاهی وقتا از این خصلتم کفری میشم؛ گاهی وقتا هم خوشحال میشم که مثل بعضیا سنگدل نیستم...
و واقعا درک نمیکنم اون یه عده افراد رو
my notes!
یه بار من گفتم که بنده خدا پیرمردهرو نگاه کن کنار خیابون خوابیده،حتما جایی نداره و فلان،یکی که باها
یاد این پیاما افتادم که قبلا گفته بودم. چن تا پیام بالایی و پایینیش مربوط به همینه