my notes!
این آخرین قدم، برای دیدنت این آخرین پُله، واسه رسیدنت این آخرین نفس کشیدنم، برای تو این آخرین تو رو
برای آخرین نفس بخون ترانهای
که باید از تو بگذرم به هربهانهای
که میشه از تو رد شد و نظر به جاده کرد
که میشه این غمارو از دلم پیاده کرد
بیا و پر بکش، پریدنت مقدسه
همین یه بار دیدنم برای من بسه
بگو که باید از تو رد شد و دلو ندید
باید برید و پر زد و به آسمون رسید...
صدا بزن منو، که بار آخره
بذار ببینمت، قرار آخره
برای بار آخرم شده، فقط بخند
بخند و چشمای قشنگتو، به روم ببند
بیا به جرم عاشقی بکش منو نرو
نگا کن این تن نحیف و زار و خسته رو
تو رو به جون خاطرات خوبمون بمون
تو رو به جون خاطرات تلخمون نرو
مخصوصا که شب بشه، هوا تاریک باشه، چراغای شهر که روشن شدن، اون موقع ببینی و لذت ببری:))
my notes!
حس میکنم این منزوی بودنم به جاهای خطرناکی داره کشیده میشه
از "اینکه یه زمانی با جمع بودم و جمع رو ترجیح میدادم و در صورت نبودش حوصلهم سر میرفت و اذیت میشدم، اما در نهایت میگفتم با نبودش و تنهایی هم مشکلی ندارم و میتونم کنار بیام"، حالا رسیدم به اینکه "کلا تنهایی رو دوست دارم و نمیخوام با جمع باشم، و وقتی هم هستم زود حوصلهم سر میره و میخوام به هر بهونهای شده ترکش کنم، و کلا سعی میکنم جمع رو بپیچونم و تنها باشم تا خلوت کنم و ازش استفاده کنم و بهره ببرم" خطرناک نیست؟