بیرون اکثر آدما یا میرفتن تو مغازهها یا زیر سایهبون و یه پناهگاهی که خیس نشن.اونوقت منی که قرار بود با تاکسی برم یه جایی بیخیال تاکسی شدم و گفتم حداقل نصف مسیرو باید پیاده برم
اولین بارون پاییزی نیست،ولی خب اولین بارونیه که اینطوری قشنگ و نسبتا شدید میباره:)
هدایت شده از ثبتِ قصه ها ؛
عزیزی توی کماست ...
ممنون میشم اگر برای
سلامتیش دعا کنید :) 🖤