بد برداشت نشه، ناراحتی و عصبانیت من اصلا ذرهای هم از رفیقم نیست. خیلی بهش مدیونم و خوشحالم بابت بودنش
امشب انقدری خسته و رو به موتم که انگار از صبح حمالی کردم. خستگی ذهنی غلبه کرده بهم وگرنه کار خاصی نکردم که انقد خسته باشم و روز خوبی هم بود و خوش گذشت، البته تا غروب
یه استادی داریم که تیکه کلامش "به اصطلاح" هست. بعد انقد رو مخمون راه میره با این تیکه کلامش، زیاد هم میگه. دو جلسه بود بعد آنتراکت و از نصف به بعد کلاس میرفتم. چون کلاسش ساعت هشت صبحه و یه نیم ساعت که دیر میکردم دیگه خجالت میکشیدم برم میموندم بعد آنتراکت. امروز گفتم دیگه زشته گندش در میاد زود برم برسم. رفتم کلاس استاد اومد کلا تو کلاس هفت هشت نفر بودیم. با رفیقم عقب نشستیم که یا بخوابم یا با گوشی سرگرم بشم. استاد اومد چون تعداد کم بود و همه عقب نشسته بود گفت بیاین جلو بشینین. آقا مارو آورد ردیف اول نشوند. ینی یه اوضاعی بود. رخ تو رخ، چشم تو چشم، خوابم میبرد😂
my notes!
یه استادی داریم که تیکه کلامش "به اصطلاح" هست. بعد انقد رو مخمون راه میره با این تیکه کلامش، زیاد ه
از درس دادن این هم که چیزی متوجه نمیشیم؛ درس سنگین، مدل درس دادنش و انتقال مطلب تند و ضعیف، صبح ساعت هشت هم که همه تو کما. دیگه اول کلاس با خودم گفتم چون هم حوصلهم سر نره و هم خوابم نبره جلو چشم استاد، بذار بشینم "به اصطلاح" گفتنهای اینو بشمارم ببینم تو یه جلسه چن تا میگه. نشسته بودم چوب خط میکشیدم تو دفتر😂