ولی تو گفتی هر چی هم باشه، به هرحال میری میخوابی و قرار نیست کاری بکنی؛ و رفتی. اما منتظر نموندی که بعدش رو ببینی؛ واینستادی این روزام رو ببینی، پارگیام، خستگیام، تلاشام، جون کندنام، صبح زود بیدار شدنا و شب دیر خوابیدنام، تو حسرت استراحت موندنام، و همچنین دستاوردام؛ رفتی و هیچکدوم رو ندیدی. این انصافه؟! نه قبول نیست...
https://eitaa.com/Alkarb/2760
هعی به قول آقای قربانی
نمانده در دلم دگر توان دوری...💔🚶🏻♂
جوِ سنگین و گرفته، با غربت و آرامشِ مغمومِ غروب حاکم بود؛ تاریکی شب بر روشنای روز غلبه کرده بود. نسیمِ خنکِ بهاری روحِ آدم را نوازش میکرد. در همین حین، در قسمت اوج آهنگ، خواننده فریاد زد: خستهم؛ چشامو رو همه بستم؛ دلم که مونده رو دستم؛ ازت خبر ندارم. و گویا فریاد خستهامِ آقای بانی، فریادی بود که از زندانی در تهِ دل من آزاد شد؛ فریادی که از روح من سر زد. انگار قلبم با خواننده همراه و همصدا شد تا صدای خود را آزاد کند، خالی شود، سبک شود...
حسرتِ آینده میدونین که ینی چی
حسرت مربوط به گذشتهست
و گذشتهی آینده میشه زمان حال