حسرتِ آینده میدونین که ینی چی
حسرت مربوط به گذشتهست
و گذشتهی آینده میشه زمان حال
در طول امروز، کل تایمی که بابام رو تونستم ببینم و باهاش باشم یک ربعه و مامانم نیم ساعت، و داداشم رو هم کلا نتونستم ببینم🚶🏻♂
حالا درسته که من نمیتونم زمان طولانیای رو با خانوادهم سپری کنم، اما خب آدم دلش هم میسوزه و غمگین میشه از اینکه نمیتونه براشون بیشتر وقت بذاره و بیشتر ببینه. و خب از آینده میترسم که همین چیزا حسرت بشه و پشیمونی به بار بیاره که کاش بیشتر باهاشون بودم...
خستهم از این مدل مودی بودن
که یه موقع انقد احساس خستگی و درموندگی میکنم که حس میکنم نای ادامه دادن و زندگی کردن و تلاش کردن و هیچی رو ندارم و جونی واسم نمونده. و یه موقعی انقدری انگیزه و انرژی و احساس قدرت دارم که حس میکنم باید دنیارو زیر و رو کنم و تا نفس دارم بجنگم و از پا نیافتم و کار و تلاش کنم.