دقیقا وقتی داشتم آب میریختم سر قبر عزیز سفر کرده و خاک جمع شده مابین حکاکیهای سنگ قبر رو میشستم، یهو شوکه شدم
باورم نشد آدمی که وقتی هربار میرفتیم تبریز شام میپخت، میوه میشست، چایی میذاشت، همه چی آماده تا ما برسیم و بیاد به استقبالمون، حالا وقتی از راه رسیدیم با همون خستگی مستقیم رفتیم قبرستون واسه دیدنش و دارم سنگ قبرشو میشورم🚶🏻♂
عزیزمون رو تو غربت و راه دور گذاشتیم و برگشتیم. به قول مامانبزرگم تا عمر داریم این راهیه که قراره بریم و بیایم سر قبرش
چن روز پیش ماشین پدر رو برده بودم کارتکس بگیرم، صندوق رو که میخواستن نگا کنن مجبور شدم خالیش کنم. در حالی که یه جعبه پر از وسایل و یکی دوتا چیز ریزه میزه دیگه مونده بود تو صندوق، مابقی وسایلی که ازش خالی کردم، کل صندلیای عقب رو از کف(ینی زیرپایی) تا سقف پر کرد. بعد به خودشم بگی اصلا قبول نداره و انکار میکنه، همیشه هم میگه که صندوق خالیه چیزی نیست که توش، شما بهم گیر دادین ول نمیکنین. وضعیت صندوق عقب ماشین بابام دیگه زبانزد همه شده😂🤦🏻♂
حالا این وضعیت صندوقه. شما حساب کنین که داشبورد هم همچنین، کنسول وسط هم همینطور، جیب پشت صندلی، بغل دنده، زیر ترمز دستی و غیره. کلا شلوغترین ماشینی که میتونین پیدا کنین