چن روز پیش ماشین پدر رو برده بودم کارتکس بگیرم، صندوق رو که میخواستن نگا کنن مجبور شدم خالیش کنم. در حالی که یه جعبه پر از وسایل و یکی دوتا چیز ریزه میزه دیگه مونده بود تو صندوق، مابقی وسایلی که ازش خالی کردم، کل صندلیای عقب رو از کف(ینی زیرپایی) تا سقف پر کرد. بعد به خودشم بگی اصلا قبول نداره و انکار میکنه، همیشه هم میگه که صندوق خالیه چیزی نیست که توش، شما بهم گیر دادین ول نمیکنین. وضعیت صندوق عقب ماشین بابام دیگه زبانزد همه شده😂🤦🏻♂
حالا این وضعیت صندوقه. شما حساب کنین که داشبورد هم همچنین، کنسول وسط هم همینطور، جیب پشت صندلی، بغل دنده، زیر ترمز دستی و غیره. کلا شلوغترین ماشینی که میتونین پیدا کنین
اولش رفیقم رو برداشته بودم باهم بریم، که بسته بود و بعدا خودم بردم؛ نشست تو ماشین دست کرد پشت دنده یه دونه از این چسب نواری پهنا پیدا کرد میگه حاجیییی این اینجا چیکار میکنه دیگه😂🤦🏻♂
امروز از صبح که چش وا کردم و هنوز از سرجام تکون نخورده بودم با دلتنگی و نگاه کردن به یه سری عکس شروع شده
الانم نمیدونم چطوری ولی یهویی وقتی به خودم اومدم که دیدم وسط چتم و دارم پیامای قبلی رو میخونم و نیشم کش اومده
هدایت شده از توییتر فارسی
+ خوشبخت؟
- کسی که آدمِ مورد علاقهش، روزایِ
سخت کنارشه.
@OfficialPersianTwitter
حرفِ دل واسه گفتن زیاده؛ اتفاقا دلم هم پرحرف شده و هم پر از حرف شده!
ولی سکوت، سکوت، سکوت...
مرغ تریاکی دیگه چه صیغهایه
تریاک و پیکنیک میذارن جلو مرغ میگن تو رو خدا بکش میخوایم گرونتر بکنیمت تو پاچه ملت؟
یه بچه گربهای دیدم کنار بوتههای با گلای زرد پارک، داشت دنبال یه پروانه میدویید و میپرید تا بگیره و بازی میکرد(و یه لحظه گمش کرد و مونده بود سر در گم که کجا رفت و هی اینور اونور رو نگاه میکرد). یه تصور از فضای کارتونی اومد به ذهنم. و یه لحظه به حالش غبطه خوردم و بهش حسودیم شد:)