قبلا یه خوابی دیده بودم،خیلیییییییییییی حس خوبی داشت.خیلییییییییی قشنگ و رویایی و دوست داشتنی بود.بعد نمیدونم چرا امروز از صبح یاد اون خواب و حس و حالش افتادم...
my notes!
قبلا یه خوابی دیده بودم،خیلیییییییییییی حس خوبی داشت.خیلییییییییی قشنگ و رویایی و دوست داشتنی بود.بع
خواب دیده بودم که انگار تبریز رفته بودم مسافرت خونه عمم اینا،بعد کوچه بالاییشون یه کافهی خلوت و آروم و نقلی و دنج و قشنگ بود.اون کوچه هم یه کوچهی نسبتا بزرگ بود،میشه گفت خیابون تقریبا.که وسطش یه بلوار سرسبز با چمن و درختای کوچیک بود.اون کافه هم کنار اون خیابون بود.کافهی کوچیکی بود،یه طبقه بالایی هم داشت که شیشههاش به سمت همون خیابون آروم و خلوت و سرسبز بود.رفته بودم اونجا تو طبقه بالاش رو میز کنار پنجره نشسته بودم و چایی میخوردم و نگاه میکردم به خیابون(شاید کتاب هم میخوندم یادم نیست).دقیق یادم نیس ولی احتمالا پاییز بود؛هوا هم کم کم رو به تاریکی میرفت.یه آرامش و سکوت و خلوت خاصی داشت.اصن وایییییییییی خیلی قشنگ بود خوابه
my notes!
خواب دیده بودم که انگار تبریز رفته بودم مسافرت خونه عمم اینا،بعد کوچه بالاییشون یه کافهی خلوت و آرو
متاسفانه خود کافه وجود حقیقی نداره