هیچ چیز جالبی راجب من وجود نداره، اگه حتی یذره احساس کردی خسته کنندهم؛ آزاد باش و تنهام بزار.
- 𝐦𝐲 𝐜𝐨𝐦𝐞𝐭 ★
دلم از تهرانم تنگتره برات ؛)))
اون روزو دقیق یادمه، با ساعت و دقیقش، وسایلو که داخل کامیون گذاشتن و خونه رو تحویل دادن فقط من بودمو کلی خاطره که جا نمیشد با خودم بیارمشون، اما خیلی دلم میخواست اون کوچهی بن بستو با همهی بچه هاش و خاطرههاش داخل یک جعبه بزارم و بیارم، اما نشد، تک تک تونو با همون جزئیات یادمه، محدثه ای که موهاش از شدت بوری تو نور برق میزد، آوا که موهاش انقدر بلند بود همیشه باهاشون داستان داشت، ساجده ای که عاشق عیکنش بودم و خودش ازش متنفر بود، مهدی ای که موهای فِرِش بشدت خواستنی بود و قرمزی رو گونش وقتی گرمش میشد سوژهی بچه ها بود، طاهایی که انقدر دعوا میکرد همیشه آثارش رو بدنش بود و صدای همرو در اورده بود، امیرحسینی که با دماغ شبیه عملش همیشه تو دروازه داستان داشت که نکنه توپ بخوره دماغم...
خلاصه اون کوچه برا من حکم گوشهای از بهشتو داشت، هرروز منتظر میموندم تا ساعت ۶ بشه و ما بریم دنبال ماجراجویی های بچگانهمون.
سوار ماشین شدم و همهی اون خاطره هارو با بخشی از وجودم جا گذاشتم اونجا... هندزفری رو گذاشتم گوشم و اولین آهنگی که پخش شد « همینیم که هستیم » بود، و این آهنگ منو تا ابد یاد شما میندازه ؛)))
امیدوارم روزی، مکان دیگهای، یا حتی جهانی دیگر همدیگرو ملاقات کنیم و از اون روزهای خوبمون بگیم.