eitaa logo
My Digital Journal | هنر و زندگی✨🍓
73 دنبال‌کننده
166 عکس
10 ویدیو
1 فایل
اینجا جاییه که من دنیای رنگی خودم رو ثبت می‌کنم… 🎨 از نقاشی ها و یکم از زندگی روزمره ام می‌ذارم 🌸
مشاهده در ایتا
دانلود
از من به تو🌟 تقدیم به یه خانومی زیبا، که گل موردعلاقش رز بود🌱
هدایت شده از آبیِ آبی:)
نمی‌خوام روزگار از من آدمی بسازه که قلبش با چیز های کوچیک و قشنگ گرم نشه و برق چشماش خاموش بشن،نمی‌خوام روزگار ازم آدمی بسازه که به غریبه های توی خیابون لبخند نزنه.نمی‌خوام.هرگز...!
سلاممم دورتون بگردممممم💘😭 پیامای خوشگلتون رفتن اینجا https://eitaa.com/yourmessages💘 اگه دوست داشته باشید یه سری رفرنس و طرحایی که سیو میکنم رو هم می‌ذارم اونجا✨
مرسییییی از همتوننن واقعاً خیلی لطف دارید ❤️✨✨ و اینکه ۷۰ تایی شدیمم🌟 خوش اومدیددد ✨
دارم تقدیمی رو میکشم و باید بگم که خیلی ناز شده تا الان🤏🥹
My Digital Journal | هنر و زندگی✨🍓
چجوری انقد نقاشیت خوبه دخترررر
My Digital Journal | هنر و زندگی✨🍓
چجوری انقد نقاشیت خوبه دخترررر
مرسییییی 💗✨✨ ولی این یکی تقدیمی رو بنظرم خوب نکشیدم🫠 حلما قانوم ( کسی که براش کشیدم)میشه حتی اگه بد شد دوسش داشته باشی؟ 😭
از همان آغاز، بسیاری درباره‌اش قضاوت کرده بودند. «مگر می‌شود کسی در این سن، چنین شکوهی بیافریند؟» «این حاصل تلاش تو نیست.» «کار خاصی نکرده‌ای.» «چیز ارزشمندی نیست.» این‌ها زمزمه‌هایی بودند که بارها و بارها در گوشش تکرار می‌شدند؛ بی‌آنکه کسی بداند پشت آن لبخندهای خاموش، چه دنیایی پنهان است. حتی زمانی که تحسینش می‌کردند، باورش نمی‌شد. گمان می‌کرد شایسته‌ی آن ستایش نیست؛ انگار همه‌چیز تنها ظاهری فریبنده باشد و او، همچون طبلی توخالی، هیچ ارزشی در درون نداشته باشد. تنها یک آرزو داشت؛ اینکه روزی کسی خودِ واقعی‌اش را ببیند، نه تصویری را که دیگران از او ساخته‌اند. دوست داشت صادقانه تحسین شود؛ بی‌آنکه کلمات تلخ، شوق شیرینش را خاموش کنند. غرق در مهِ افکارش قدم می‌زد تا اینکه به قفس بزرگ پرندگان در باغ‌وحش رسید؛ جایی که هیاهوی زندگی در میان صدها بال و پر جریان داشت. نگاهش در میان پرندگان چرخید تا سرانجام او را یافت. تاجی باشکوه بر سر داشت و پرهایش زیر نور خورشید، چون جواهر می‌درخشیدند. و ناگهان... دمش را گشود. گویی تابلویی زنده از آبی، سبز و طلایی در برابر چشمانش جان گرفته بود. همه، بی‌اختیار، محو شکوهش شدند. هیچ‌کس به پاهای ساده و نه‌چندان زیبایش نگاه نمی‌کرد؛ زیرا زیبایی پرهایش، تمام نگاه‌ها را به خود می‌کشید. او بی‌هیچ شرمی، با وقاری مثال‌زدنی قدم برمی‌داشت و آنچه را که بود، با افتخار به نمایش می‌گذاشت.بدون آنکه از کسی تقلید خود را به دنیا نشان می داد. در همان لحظه، حقیقتی در قلبش نشست. لازم نبود بی‌نقص باشد. زیبایی، در بی‌نقص بودن معنا نمی‌یافت؛ گاهی همین نقص‌ها بودند که به یک اثر، روح و اصالت می‌بخشیدند. آنچه اهمیت داشت، باور داشتن به خود بود؛ اینکه صدای تردید دیگران را خاموش کند، به ارزش وجودش ایمان بیاورد و با اعتمادبه‌نفس، راهش را ادامه دهد. آری...آن پرنده، طاووسی باشکوه بود.نماد شکوه و وقار,زیبایی درونی و بیرونی,بینش و آگاهی,جاودانگی و تولد دوباره,اصالت💚🦚