هدایت شده از آبیِ آبی:)
نمیخوام روزگار از من آدمی بسازه که قلبش با چیز های کوچیک و قشنگ گرم نشه و برق چشماش خاموش بشن،نمیخوام روزگار ازم آدمی بسازه که به غریبه های توی خیابون لبخند نزنه.نمیخوام.هرگز...!
سلاممم
دورتون بگردممممم💘😭
پیامای خوشگلتون رفتن اینجا https://eitaa.com/yourmessages💘
اگه دوست داشته باشید یه سری رفرنس و طرحایی که سیو میکنم رو هم میذارم اونجا✨
مرسییییی از همتوننن واقعاً خیلی لطف دارید ❤️✨✨
و اینکه ۷۰ تایی شدیمم🌟
خوش اومدیددد ✨
هنوز هم ظرفیت هست؟😭
بجای آیدی من اسم میدم(سودا)
گل مورد علاقه؟:واقعیتش نمیدونم ولی الکی الکی رز
توصیف:عینکی و دارای هوش ماوراءالطبیعه!
امیدوارم منم باشممم
--
سلام خوشگله🩷
ببین ظرفیت تقدیمی که تموم نشد،
من ۷ تا چنل و یدونه آیدی گرفتم، ظرفیت بیشتر بود البته
و قراره ایشالا هر شب دونه دونه بزارمشون
میتونم برات بکشم ولی اشکالی نداره یکم طول بکشه؟
و اینکه لباس با ایده از رز رو کشیدم، ولی اگه خیلی دوست داری که رز باشه رز صورتی میتونم✨
چون اگه قرمز باشه یکمی تکراری میشه
الان گل هایی که من دارم: بابونه، رز قرمز که انجام شد، شقایق، رز سفید ، پیونی ، بنفشه ، آفتاب گردون، لیلیوم
حالا بازم فکر کن دوباره توی ناشناس بهم بگو✨
دارم تقدیمی رو میکشم و باید بگم که خیلی ناز شده تا الان🤏🥹
هدایت شده از 𝒍𝒎 𝒃𝒂𝒓𝒃𝒚 𝒈𝒊𝒓𝒍🔪🌞
سلام!
چجوری تقدیمیو بگیریم؟
تگمونو کجا بدیم؟
اصن بعد از اینهمه کار چی قراره تحویلمون بدی؟
کی بهمون تحویل میدن؟
حالا ظرفیتش چقدر هس؟
خداحافظ تا تقدیمی ای دیگر!👋🏻
My Digital Journal | هنر و زندگی✨🍓
چجوری انقد نقاشیت خوبه دخترررر
My Digital Journal | هنر و زندگی✨🍓
چجوری انقد نقاشیت خوبه دخترررر
مرسییییی 💗✨✨
ولی این یکی تقدیمی رو بنظرم خوب نکشیدم🫠
حلما قانوم ( کسی که براش کشیدم)میشه حتی اگه بد شد دوسش داشته باشی؟ 😭
هدایت شده از ·٠✧·𝑀𝑎𝑟𝑛𝑖𝑒·٠✧·
از همان آغاز، بسیاری دربارهاش قضاوت کرده بودند.
«مگر میشود کسی در این سن، چنین شکوهی بیافریند؟»
«این حاصل تلاش تو نیست.»
«کار خاصی نکردهای.»
«چیز ارزشمندی نیست.»
اینها زمزمههایی بودند که بارها و بارها در گوشش تکرار میشدند؛ بیآنکه کسی بداند پشت آن لبخندهای خاموش، چه دنیایی پنهان است.
حتی زمانی که تحسینش میکردند، باورش نمیشد. گمان میکرد شایستهی آن ستایش نیست؛ انگار همهچیز تنها ظاهری فریبنده باشد و او، همچون طبلی توخالی، هیچ ارزشی در درون نداشته باشد.
تنها یک آرزو داشت؛ اینکه روزی کسی خودِ واقعیاش را ببیند، نه تصویری را که دیگران از او ساختهاند. دوست داشت صادقانه تحسین شود؛ بیآنکه کلمات تلخ، شوق شیرینش را خاموش کنند.
غرق در مهِ افکارش قدم میزد تا اینکه به قفس بزرگ پرندگان در باغوحش رسید؛ جایی که هیاهوی زندگی در میان صدها بال و پر جریان داشت.
نگاهش در میان پرندگان چرخید تا سرانجام او را یافت.
تاجی باشکوه بر سر داشت و پرهایش زیر نور خورشید، چون جواهر میدرخشیدند.
و ناگهان...
دمش را گشود.
گویی تابلویی زنده از آبی، سبز و طلایی در برابر چشمانش جان گرفته بود. همه، بیاختیار، محو شکوهش شدند. هیچکس به پاهای ساده و نهچندان زیبایش نگاه نمیکرد؛ زیرا زیبایی پرهایش، تمام نگاهها را به خود میکشید. او بیهیچ شرمی، با وقاری مثالزدنی قدم برمیداشت و آنچه را که بود، با افتخار به نمایش میگذاشت.بدون آنکه از کسی تقلید خود را به دنیا نشان می داد.
در همان لحظه، حقیقتی در قلبش نشست.
لازم نبود بینقص باشد.
زیبایی، در بینقص بودن معنا نمییافت؛ گاهی همین نقصها بودند که به یک اثر، روح و اصالت میبخشیدند. آنچه اهمیت داشت، باور داشتن به خود بود؛ اینکه صدای تردید دیگران را خاموش کند، به ارزش وجودش ایمان بیاورد و با اعتمادبهنفس، راهش را ادامه دهد.
آری...آن پرنده، طاووسی باشکوه بود.نماد شکوه و وقار,زیبایی درونی و بیرونی,بینش و آگاهی,جاودانگی و تولد دوباره,اصالت💚🦚