هدایت شده از ردِ سکوت
من سعی میکنم جدی نگیرم ولی متاسفانه موهام، معدم، قفسه سینم و سرم خیلی جدی میگیرن.
وقتی خدا میخواست تو را بسازد
چه حال خوشی داشت؛
چه حوصلهای
این موها، این چشمها
خودت میفهمی؟!
من همهی اینها را دوست دارم.
در سکوت شب، تنها صدای ورق خوردن خاطرات است که از میان تاریکی تنهایی،راهی به سوی قلب پیدا میکند . 🕯🏷
شما میگین «فراموشش کن» ولی مولانا میگه:
اوست نشسته در نظر
من به کــجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهرِ دل
من به کـجا سفر کنم؟
آنقدر در مغزم با خودم حرف زده ام
که اگر آنها را مینوشتم، کتابی میشد به نام :
تمایل به خاموشی در پسِ ذهنی نا آرام.
فدای سرت خیلی عبارت زیبا و گرمیه و انگار با بیانش داری به فرد اطمینان خاطر میدی که تو مهمتر از یه اشتباه هستی.🤍