میپرسی چرا انقدر آروم شدی؟
راستش ، دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کور رهی باریکه :)
یه مَردی میگفت : خوشحالم برا چند دقیقه لذت به دختر مَردم قول ندادم ، از حرفش غیرت میبارید.
شعر خواندم که تو را ازسر خود اندازم ؛
تو خودت شعر شدی در سر من افتادی ..🤕
میپرسه خوبی؟ میگم خوبم ، ولی دروغ میگم ، خوب نیستم دل و دماغ زندگی کردن هم ندارم ، خسته شدم مدام تو گوشیم تا خودمو سرگرم کنم اما با همین چندتا آدمی که تو مجازی هم ارتباط دارم جر و بحث میکنم ، فیلم میبینم ولی هیچی از فیلم متوجه نمیشم خستم ؛ آهنگایِ مورد علاقم دیگه کفاف نمیدن دیگه دارم کم کم از اهنگهایی که یه زمانی قفلیم بودن حالم بهم میخوره ، دوست دارم مثل یک خرس به خواب زمستونی برم بدون هیچ دغدغه ای ؛ ولی با این حال و این همه آشفتگی روحی تو بازم ازم بپرسی خوبی ، جوابم میدم خوبم تا مبادا ذهنت درگیر بشه که چرا حالم بده .
دیدی به یه جایی توی زندگیت میرسی که دیگه
از آشنا شدن با آدم های جدید میترسی؟
چون فکر میکنی اونا هم قراره باعث بشن از
هرچی دوست داشتن و علاقه است حالت بهم
بخوره؟الان دقیقا اونجایی زندگیمم