"دارالعلاجِ روح"
هیچ نیمهی گمشدهای وجود ندارد! تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها، ما با کسی ح
"من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دست هایم نگاه میکنم و فکر میکنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یکجایم را خاراندهاند، چک نوشتند، بند کفش بستند، سیفون کشیدند و... دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را. "
|عامه پسند
|چارلز بوکوفسکی
تماشای ستارهها و ماه، بوی زمین پس از بارون، صبحهای مه آلود کنار دریا، اسطوخودوس، بوی کتابهای قدیمی، نقاشیهای زغالی، مکالمههای طولانی در اواخر شب، بعدازظهرهای آرامی که با گوش دادن به موسیقی میگذره، شیرینی پزی، بغل کردن گربهها، پنجرههای باز، اونقدر غرق کتابی میشی که فراموش میکنی دنیا وجود داره، تماشای شیر در حال چرخش توی قهوه، صبح زود بیدار شدن برای تماشای طلوع خورشید، صدای بارون توی حیاط در حالی که سعی میکنی به خواب بری، نگه داشتن کتاب توی دستت:))