ℝ𝕖𝕧𝕖𝕣𝕚𝕖
اطرافم از آدمایی پر شده که بدون درک کردنم انتظار دارن درکشون کنم:)
درکشون نکن🙏
وقتی که تو همیشه اونا رو درک میکنی ولی اونا یه ذره هم مایه نمیزارن برات درکشون نکن به همین راحتی قرار هم نیست به کسی جواب پس بدی👍
مدت هاست این حالتو دارم اما هربار که متوجهش میشم یهو از خودم میپرسم..
ینی اینقدر شدید شده؟
بهش که فکر میکنم پارسال زنده بودم..نفس میکشیدم و حس میکردم..حس میکردم حس خوبه برخورد قطرات بارون رو روی مقنعهی مدرسم..یا حس میکردم غم جمله کتابم رو..یا حس میکردم سختی سنگینی درسامو..حس میکردم لحظه لمس میز و صندلی های مدرسه رو..حتی هر لحظه خودکار دستم بود..حس میکردم هر نفسم رو..حس میکردم این که زندم..اینکه ممکنه اون لحظه خوشحال باشم..یا غبار غم روی دلم باشه...من حس میکردم لحظه لحظه احساساتم رو
امسال فقط نگاه میکنم..فقط بی توجه عبور میکنم..انگاری هر لحظه کوچیک زندگی عادت تکراریست..نه لحظات زندگی من
دیگه واقعا نمیخندم.. حتی واقعا گریه نمیکنم.. خانوادم حتی اگه ساعت ها باهام دعوا کنن من میتونم طوری باشم که حتی نفهمم دارن چی میگن..میگذرم.. بی تفاوت و خسته.. این شد که وقتی پارسال گذشت حس کردم واقعا یک سال از زندگیم گذشت
اما امسال..؟! شاید فقط یک ساعت از زندگیم
ورزشم رو ماه ها پیش ول کردن بخاطر آزمونا
قبل از آزمون پیش نوبت..
طراحیم هم همینطور
اینا تنها پیوند های من با زندگیم بودن
و امروز دیگه بابام رسما داد زد که حاضر نیست منو جایی ببره
و من مجبورم برای طراحیم که بخشی از وجودم بود
و ورزشم که منو زنده نگه میداشت
تا شاید بعد آزمون نوبت دوم صبر کنم
کسی میدونه چجوری باید تحمل کنم؟
آخرین چیزی که دارم کتابمه.. که امروز بحث شد و نمیدونم کی میتونم بخرم🙏🏻
میدونید راستش سخته عذرخواهی کنم وقتی خودم ناراحتم..هی میگن مگه ما تاحالا فلان کارو کردیم که تو الان داری این کارو میکنی..و من همون لحظه هزار و یک صحنه جلو چشمم میاد و میگم نه:)
ℝ𝕖𝕧𝕖𝕣𝕚𝕖
ورزشم رو ماه ها پیش ول کردن بخاطر آزمونا قبل از آزمون پیش نوبت.. طراحیم هم همینطور اینا تنها پیوند ه
وای وای نمیدونی نمیدونی این جمله که گفتی این ها تنها پیوند های من با زندگیم بودنو چقدر درک کردم..
هدایت شده از رَهیـدهخـیال؛
امروز برام یه روز معمولی بودا...
ولی با خوندن پیاماتون واقعا غمگین شدم و واقعا درک کردم.
کاری نمیشه کرد
نادیده گرفتن شده بخشی از زندگی هممون و زندگی هامون تو خالی و بی معنی شده.
نه چیزی رو می فهمیم نه چیزی رو حس میکنیم و حتی رومون نمیشه بیایم باهم درد و دل کنیم؛
ما خیلی وقته معنی "رها بودن" رو فراموش کردیم.
مقاوم شدیم نسبت به هر دعوایی و هر حرفی ولی در عوضش احساساتمون کمرنگ تر شد..
و ما هر جایی دنبال این میگردیم که احساسات خاموش شده ی خودمونو یجوری برگردونیم..
با نوشتن با کشیدن با خوندن با گوش دادن یا حتی با گوشی
هممون از زندگیمون دور شدیم
هممون از چیزایی که باعث میشد "زندگی کنیم"دور شدیم.
من نمیتونم راه حلی به هیچکس یا هیچکدومتون بدم چون اگه راه حلی داشتم مشکل خودم حل میشد.
ولی بدونید اونقدرا هم که فکر میکنید اینجوری نیست که کسی درکتون نکنه
ما دنیا هامون متفاوته اما آسمونمون همیشه یه رنگه و آلودگی آسمونای ما مثل همه..
و راه حلشو باید خودمون پیدا کنیم نه کس دیگه ای
میدونی ، از یه جایی به بعد آدم هیچی رو حس نمیکنه و نسبت به همه جیز بی خیال میشه اما بازم باید دووم بیاره با اینکه خودم خیلی خستم و به قولتون هیچی حس نمیکنم اما دارم واقعا تلاشمو میکنم