واقعا زندگی معنای بی معنایی گرفته یا من اینطوری شدم؟؟
جدا چرا دلم روی هیچ کاری نمیره بیکار نشستم به دیوار نگاه میکنم..
هی به خودم میگم بلند شو مومن پاشو یه کاری بکن بسه از بس به دیوار خیره شدی..
یه دقیقه بلند میشم ولی این تلنگرا انگار فقط برای چند دقیقه جوابگو ان و نه بیشتر..
بخدا من قرار بود برای نهاییا خیلی بخونم..قرار بود انقدر بخونم که معدلم خوب بشه بتونم دانشگاهی که دوست دارم برم..قرار نبود بدبختی پشت بدبختی بیاد..قرار نبود این حالت مسخره بیاد سراغم..
من کلا توی طول عمرم برای هر یکی دو ماه یه برهه زمانی این شکلی دارم و چیز غیرعادی ای نیست برام اما الان وقتش نبود..هعیی
داغ شهیدامونم که تاثیر بسزای خودش رو گذاشت...
چرا این دنیا همش غمه؟ واقعا آدمیزاد تا کی باید با غم زندگی کنه و هر لحظه کلافگی مهمون ناخونده ی روح و جسمش بشه؟؟
کاش یکی میتونستم تمام ذهنمو متمرکز کنه رو درس..!!
کاش..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
واقعا زندگی معنای بی معنایی گرفته یا من اینطوری شدم؟؟ جدا چرا دلم روی هیچ کاری نمیره بیکار نشستم به
به همون شهدا توکل کن شروع کن.. اونا باهاتن..
این باد اندر هر سری سودایِ دیگر میپزد
سودایِ آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما
_مولانا
ای قیل و ای قال تو خوش، و ای جمله اَشکال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را
_مولانا
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
_مولانا
تا بردهای دل را گرو، شد کشتِ جانم در درو
اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
_مولانا
تویی ای شمس تبریزی نه زین مشرق نه زین مغرب
نه آن شمسی که هر باری کسوف آید شود مختل
_مولانا
دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه
تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول
_مولانا