eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
237 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
527 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
__
وارد حیاط شد ، سکوت محض بود! هیچ صدایی نمی آمد ، به جز صدای کلاغ هایی که بالای حیاط بزرگ و خالی قلعه ، دایره وار پرواز میکردند و صدای قار قارشان کل محوطه را گرفته بود. نگاهی به قلعه انداخت ، همه جا پر از آجر های قدیمی و شکسته و پودر شده بود. جنازه ها همه کف زمین افتاده بودند و سر تاپایشان پر از خون بود! جلوتر رفت ، او بود! به سمتش دوید ، نگاهی به صورت خسته و درمانده اش کرد ک پر از خون بود. بغضش ترکید ، سرش را روی سینه اش گذاشت و شروع به گریه کرد..باورش نمیشد. اما ، اما... هنوز انگاری چیزی در آن اعماق میتپید! بلند شد ، جسد بی جانش را بلند کرد. زورش به او نمیرسید.. زیر لب مدام میگفت : تو نباید بری..! بعد از دقایقی به داخل قلعه رسید ، دیگر از خستگی توانی برایش نمانده بود.. جسد را همانجا گذاشت و به سمت آشپزخانه قلعه دوید ، لیوان آبی از بین وسایل خرد شده ی آشپزخانه پر کرد و برایش آورد.. کمی را روی صورتش ریخت..از جا پرید. با بهت نگاهی به دختر کرد ، نمیتوانست تکان بخورد. دختر سعی کرد آب را توی دهانش بریزد ، و تا حدودی موفق هم شد. سپس به او گفت : میدونم خسته ای ، فقط خواهش میکنم کمی سعی کن بلند شی تا بتونم تو رو ببرم یه جای بهتر و کمک کنم تا بهتر بشی.. سپس بلند شد و دستش را بلند کرد تا دست او را بگیرد. اما ناگهان تیری از جایی نامعلوم یک راست به قلب او خورد. دختر از ترس نمیتوانست لب هایش را تکان دهد ، کنار او روی زمین نشست‌. پی در پی تکرار میکرد : خواهش میکنم ، خواهش میکنم ، تو نباید من رو تنها بذاری.. او دستش را بلند کرد و روی قلب دختر گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: تو تنها نیستی! و بعد جان سپرد.. دختر که به خاطر اشک هایش ، همه چیز را تار میدید ، سرش را روی بدن او گذاشت و گریست و گریست و گریست.. تا زمانی که جانی در بدنش نماند و به آسمان ها پرواز کرد!
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
خب باید اعتراف کنم فکر نمیکردم انقد تم گوشیم خوشگل شه..😔👀
اره واقعا قشنگه ولی من یه سوال دارم الان چجوری میفهمی برنامه ها کدوم به کدومه؟🥲