"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
__
وارد حیاط شد ، سکوت محض بود!
هیچ صدایی نمی آمد ، به جز صدای کلاغ هایی که بالای حیاط بزرگ و خالی قلعه ، دایره وار پرواز میکردند و صدای قار قارشان کل محوطه را گرفته بود.
نگاهی به قلعه انداخت ، همه جا پر از آجر های قدیمی و شکسته و پودر شده بود.
جنازه ها همه کف زمین افتاده بودند و سر تاپایشان پر از خون بود!
جلوتر رفت ، او بود!
به سمتش دوید ، نگاهی به صورت خسته و درمانده اش کرد ک پر از خون بود.
بغضش ترکید ، سرش را روی سینه اش گذاشت و شروع به گریه کرد..باورش نمیشد.
اما ، اما...
هنوز انگاری چیزی در آن اعماق میتپید!
بلند شد ، جسد بی جانش را بلند کرد. زورش به او نمیرسید..
زیر لب مدام میگفت : تو نباید بری..!
بعد از دقایقی به داخل قلعه رسید ، دیگر از خستگی توانی برایش نمانده بود..
جسد را همانجا گذاشت و به سمت آشپزخانه قلعه دوید ، لیوان آبی از بین وسایل خرد شده ی آشپزخانه پر کرد و برایش آورد..
کمی را روی صورتش ریخت..از جا پرید.
با بهت نگاهی به دختر کرد ، نمیتوانست تکان بخورد.
دختر سعی کرد آب را توی دهانش بریزد ، و تا حدودی موفق هم شد. سپس به او گفت : میدونم خسته ای ، فقط خواهش میکنم کمی سعی کن بلند شی تا بتونم تو رو ببرم یه جای بهتر و کمک کنم تا بهتر بشی..
سپس بلند شد و دستش را بلند کرد تا دست او را بگیرد.
اما ناگهان تیری از جایی نامعلوم یک راست به قلب او خورد. دختر از ترس نمیتوانست لب هایش را تکان دهد ، کنار او روی زمین نشست.
پی در پی تکرار میکرد : خواهش میکنم ، خواهش میکنم ، تو نباید من رو تنها بذاری..
او دستش را بلند کرد و روی قلب دختر گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: تو تنها نیستی!
و بعد جان سپرد..
دختر که به خاطر اشک هایش ، همه چیز را تار میدید ، سرش را روی بدن او گذاشت و گریست و گریست و گریست..
تا زمانی که جانی در بدنش نماند و به آسمان ها پرواز کرد!
#خود_نوشته
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
خب باید اعتراف کنم فکر نمیکردم انقد تم گوشیم خوشگل شه..😔👀
هدایت شده از بیومون چک شد؟ فلوت زن سابق
اره واقعا قشنگه ولی من یه سوال دارم
الان چجوری میفهمی برنامه ها کدوم به کدومه؟🥲
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
اره واقعا قشنگه ولی من یه سوال دارم الان چجوری میفهمی برنامه ها کدوم به کدومه؟🥲
تنکیوو🙂
آمم..خب باید بگم ک اسمارو برای شات پاک کردم که قشنگ تر بنظر بیاد..وگرنه اسما سرجاشونن😔😂