هدایت شده از VOI.
خب...
می خوام رکورد تقدیمی دادن با کمترین میزان ممبر رو بشکنم.
پس،...
این ی تقدیمی به شدت با ظرفیته که منم می خوام تا کمیم و میشه راحت جمعش کرد ایدهشو اجرایی کرده باشم.
تقدیمی شعره. اما شعری که من درباره یا از دید شما می گمش. به زبان ساده قراره براتون شعر بگم (:/) . (دوستان متوجه اعتماد به سقف مسخرم هستید دیگه؟)
خلاصه که یک تا n بیت شعر تقدیمتون می شه.
بنابراین شما هم ضمن فور اگه زحمتی نداره ی چیزی که فکر می کنید خیلی توصیفتون می کنه رو به همین پیام ریپلای کنید
(سخت نیست. ی جمله؟ ی نقاشی؟ ی عکس؟ ی کتاب؟ ی موسیقی؟ ی فیلم؟ (من خیلی فیلم ببین نیستم حتی المقدور از این آپشن صرف نظر کنید)) اگر هم دوست دارید اسمی مستعار یا حقیقی که می خواید تخلص بیت اخر باشه رو هم بگید که سعی کنم به کار ببرمش.
ظرفیت: کیلی کیلی کم. اما هروقت تکمیل شد می گم تکمیله:)
زمان: دوستان مستحضرید که شعر کار ی دیقه نیست برای همین نمیتونم دقیق بگم. و همچنین اوضاع اینجا پیچیدست. اما سعیمو می کنم در اسرع وقت تقدیمتون کنم.
و اینکه ایگنور نکنید دیگه (حتی یو)
و اینکه... خدافظ.
اوه. و تگ.
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
خب... می خوام رکورد تقدیمی دادن با کمترین میزان ممبر رو بشکنم. پس،... این ی تقدیمی به شدت با ظرفیت
خب حقیقتا برای توصیف نمیدونم چه چیزایی باید بگم.
من یه دختر بسیار خیال پردازم که علاقه زیادی به کتاب داره، خیلی وقتها افکارش رو با قلمش از مغزش خارج میکنه یا بعضی وقت ها هم شعر میگه...و یه جورایی هم انگار توی تاریخ گیر کرده...
آره خلاصه.
بعضی وقتا وقتی میبینم یکی از آدمای مورد علاقهم حالش خوب نیست خیلی دلم میخواد برم پیشش یه دست بزارم رو شونه ش بعدم بشینم براش کلی حرف بزنم تا وقتی یه لبخند بیاد رو لبش و درد و غمش فراموشش بشه..
منتها قضیه جایی سخت میشه که من حتی نمیدونم چطور باید حرف زدن رو شروع کنم یا حتی نمیدونم اگه اینکارو انجام بدم با چه واکنشی روبرو میشم و این فکرا مغزم رو میخورن تا وقتی که دیگه زمانی برای انجام این کارا نمونده و اون طرف هیچوقت نمیفهمه که من میخواستم بهش کمک کنم ولی نشد..
یک بار که مجذوب شخصیت یکی شده بودم، وقتی دیدم خیلی مشوشه، رفتم دستم و گذاشتم رو شونه ش گفتم ناراحت نباش، خیر سرم خواستم بحث رو ادامه بدم و یکم بهش کمک کنم. اما خب اون با یه واکنش خیلی مسخره گفت نیستم و راهشو گرفت رفت...بعضی رفتارها یه جاهایی تو مغز آدم میمونه و تا آخر عمرش هم فکرش میوفته به جونش و همش با خودت میگی: نکنه این یکی هم مثل فلانی اینطوری باهام برخورد کنه؟ و آدمو از کاری که میخواد تا ابد منصرف میکنه..
فکر میکنم برای همینه که گاهی وقتا بدم میاد از اینکه حتی هرگونه احساسی داشته باشم..
احساسات خیلی پیچیدهن، مغز منم پیچیده ست اما بعضی وقتا که نگاه میکنم میبینم گنجایش احساسات عمیقم رو نداره..
فکر کنم احساسات رو باید از مغز بیرون ریخت و با قلب بهشون نگاه کرد، نه؟
_خداروشکرررررر بالاخره یکی مثل من پیدا شد آدرینا ببین منم دقیقا همین طوریم یعنی رسماً تا می خواهم برم یک نفر را دلداری بدم دقیقاً همین فکرها میاد تو ذهنم
+((((((:
مطمئن باش هزاران نفر همینطوری ان منتها ما درون ذهنشون رو نمیبینیم..
_ببخشید میدونم دیره برای جواب دادن به سوالت که چرا تو کانالیم و این داستانا ولی هخب فکرامو کردم و الان جواب میدم که :
افکارت افکارت را دوست دارم که توی کانال میریزی شون و چون بهم حس خواهر بزرگتر میدی😅
+عزیزمی شما(((:
باور کنید هیچوقت دیر نیست برای جواب دادن به این سوالا.
خواهر بزرگتر🥲...میدونی، کاش به خواهرای خودمم حس خواهر بزرگتر میدادم😔
_ https://eitaa.com/noveriacastle/12714
انجمن شاعران زنده:)
+عه به به(((((: