خب حالا اگر صحبتی هست بنده در خدمتم..
من دیگه ختم جلسه رو فعلا اعلام میکنم.
من نمیدونم این فنونِ دلچسبِ همیشگی، چرا شب امتحان اون دلچسبی همیشگی رو نداره...😔
هدایت شده از بِرمودا | 𝘽𝙀𝙍𝙈𝙐𝘿𝘼
حضرت مولانا توی یکی از داستان های مثنوی میگه که:
اگر دانه ای رو کاشتی به هیچکس راجع بهش نگو چون حتی اگه یه کلاغ جای اونو یاد بگیره ثمرهی کارتو از دست میدی چه برسه اینکه آدما ازش با خبر بشن
هر ایده، هدف، تفکر و برنامه ای تو ذهنتون هست، تا زمان به ثمر نشستنش به کسی چیزی نگید
خب بحث انتخاب دوست هم که تموم شد، کسی جدا هیچ حرفی راجع بهش نداشت؟؟😔
هدایت شده از انجمن شاعران مرده(واقعی)
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بیتو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لالهام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هرکدام از شعلهای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم
جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
رهی معیری