eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
237 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
527 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید بگید دیوونه م ، ولی خب. من کل دیروز رو داشتم برای خودم داستان تعریف میکردم و اون داستان هم این بود. خیلی خلاصه بگم.. اوج نزدیکی دریکو و آدرینا برای لحظاتی کوتاه بعد از جنگ هاگوارتز بوده ، و خب بعد از اون دیگه همو ندیدن ، تا زمانی که دریکو و همسرش ، و آدرینا و هری و رون و هرماینی و جینی میان برای بدرقه بچه ها و اونجا آدرینا و دریکو دوباره بعد از چندین سال همو میبینن. دریکو از اونجایی که شنیده بوده که آدرینا استاد دفاع در برابر جادوعه ، هم برای دیدن خودش و هم برای نشون دادن اسکورپیوس به اون ، میره پیشش. آدرینا ناگهان خیلی ناخواسته به خودش میاد و میبینه کل صورتش به خاطر اشک خیسه! بعد از این که اسکورپیوس رو میبینه ، دریکو ازش میخواد که برن یه گوشه و با هم حرف بزنن ، اولش آدرینا قبول نمیکنه و میگه که حرفی نداره..بعد بالاخره اون به زور میبرتش و بهش میگه که پدرش چه تاکیدی روی اصیل زاده بودن همسرش داشته و دریکو چاره ای جز قبول کردن نداشته..اما بهش میگه که آستوریا واقعا زن خوبیه و آدرینا اینو مطمئن بوده و به خاطر آستوریا نبوده که ناراحت بوده.. بعد از اون ، دوباره هر کس میره طرف خودش.. توی هاگوارتز ، بعد از گروهبندی ، همه آلبوس رو مسخره میکردن به خاطر اینکه تو اسلیترین افتاده ، آدرینا میره پیشش و بهش میگه که گروهبندی طبق شخصیت هر فرده و ربطی نداره ، و بهش گوشزد میکنه که خودشم سرگروه اسلیترینه. همون لحظه ، اسکورپیوس که میبینه آلبوس چقد رابطه خوبی با عمش داره ، کمی احساس صمیمیت میکنه و از آدرینا سوالی میپرسه.. و سوالش این بوده که چرا آدرینا انقد رفتار عجیبی با پدرش داشته. آدرینا بهش میگه که اتفاقاتی بین اونا افتاده ولی اون از دریکو بدش نمیاد.. اسکورپیوس از اونجایی که خیلی کنجکاو میشه ، از آدرینا میپرسه که چه اتفاقاتی ، و قرار میشه که کمی بعد تر ، اسکورپیوس بیاد توی دفتر آدرینا تو ماجرا رو براش تعریف کنه. بعد از شام آدرینا خیلی فکر‌ میکنه که باید چی به اسکورپیوس بگه..و تمام خاطراتش با دریکو رو توی ذهنش مرور میکنه و میبینه چقد بعد از اون شکسته و خسته شده. اون شروع میکنه به نوشتن داستانی رو کاغذ ، که خاطراتش توی ذهنش بعد از سال ها دوباره آزاد شدن.. یک ساعت میگذره و اون میبینه جوهر روی کاغذ کاملا پخش شده و کاغذ پوستی خیسِ خیسه! اون میبینه که نمیتونه تحمل کنه ، غیب میشه و میره خونه شماره دوازده میدان گریمولد.. (اینجا هم میتونه سیریوس باشه و هم میتونه نباشه ، بستگی داره به داستانم که سیریوس توش نمیمیره پایبند باشم یا نه ، که من پایبندم) سیریوس داشته میرفته که بخوابه ، که صدای در رو میشنوه و بعدم یهو با یه نفر که تو بغلش میپره مواجه میشه و لباسش غرق میشه از اشک😂 بعدم آدرینا تمام شب رو تو بغل سیریوس گریه میکنه و سیریوسم مثل یه پدر و دوست ازش حمایت میکنه‌‌.. و من دیشب تا ساعاتی نامعلوم داشتم گریه میکردم و تمام این اتفاقات رو با تمام وجودم لمس و زندگی کردم
به به عجب طوماری😔😂
هدایت شده از ☄کلوپ رزا🎻
شاید باورت نشه ولی خیلی زیبا بود فکر کنم منم بخوام گریه کنم 👌
لایف ایز بیوتی‌فول😂😔 همین الان دستم خورد و نزدیک بود کانالو حذف کنم🙂💔😂 خدایا شکرت..هعییی😔😂
هدایت شده از -زیرشیروونی")🇵🇸
آدرینا ۹۰ تایی شدنت مبارک :))
https://eitaa.com/megan13/2262 خوشحالم که خوشت اومده دلبندم😀🦋
¹ ذوق و خوشنودی در من جریان دارد..!🙂✨