وای بعد یه سری تو کلاس سردم بود موقعی که اومدم نشستم سر کلاس دیگه چادرمو در نیاوردم. این معلمه هم حالا من نمیدونم چش بود هی میگفت نه فلانی توروخدا راحت باش چادرتو در بیار، هی نه چادرتو در بیار، هی میگفتم بابا به پیر به پیغمبر سردمه کردم دور خودم که گرمم بشه، این که زیر بار نمیرفت، نیم ساعت کل کلاسو علاف ما کردم که نه حتما چادرتو در بیار راحت نیستی، هیچی دیگه تهشم چادرمو دراوردم😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
وای بعد یه سری تو کلاس سردم بود موقعی که اومدم نشستم سر کلاس دیگه چادرمو در نیاوردم. این معلمه هم حا
بعد این آدم اصلا دچار تعارض بود، آدمِ مذهبیای بود ولی نبود. یعنی یه بار میومد کل دولت و نظام و دین و همهچی رو میشست مینداخت رو بند. یه بارم میومد همه رو تحسین و تعریف میکرد و این حرفا. کلا خودشم نمیدونست با خودش چندچنده. یه بار گفت امام خمینی اینهمه آدم فرستاد رفتن جنگیدن خودش یدونه بچهش هم شهید نشد.. بعد من قشنگ اینطوری بودم؛ 😳.
اصلا هیچجوره این آدم ثبات نداشت در کل.
وای الان که نگاه میکنم ما یدونه معلم فارسیِ سالم هم نداشتیم. ماشاالله همشون عجیب غریب بودن😂😭🤣
سال یازدهم معلم فارسیمون نگاهش میکردی انگار شمر بن ذیالجوشن😂 با یه من عسل هم نمیشد خوردش. خیلی خشک بود خیلیییی. بعد شاهنامه رو یطوری حماااسی میخوند و با صدای بللننندددد! که خداشاهده خود فردوسی هم انقد حماسی ننوشته بود شعرا رو😂
بعد کلاس ما خیلی صندلی خالی داشت همه پراکنده بودن، این مجبورمون کرد به ترتیب دفترکلاسی از جلوی کلاس شروع کنیم بشینیم تا آخر...چشم تو چشم آدم نگاه میکرد بعد یه جوی داشت کلاسش نفس میکشیدی صداش تو کلاس میپیچید، کسی جرات نداشت سر کلاس سرشو برگردونه حتی...یه وضعی بود کلا😭😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
سال یازدهم معلم فارسیمون نگاهش میکردی انگار شمر بن ذیالجوشن😂 با یه من عسل هم نمیشد خوردش. خیلی خشک
معلم دوازدهممون واااقعا حالش خوب نبود.
یه آقایی بود اتفاقا از قضا همشهری ما هم بود، جهرمی بود. آقای تختِ طاووس اسمش بود. و بازهم، از قضا منو گذاشته بود نماینده کلاس، یه بارم بحثمون شد که چرا سر کلاس درس نمیده همش حرف میزنه، تا ده جلسه بعد هم هرچی میشد میگفت در جواب اون خانومی که گفتن همش حرف میزنییی...
این آقا یک سوم ساعت کلاس، حتی گاها نصفش رو، درمورد اینکه ما حتما کتابو جمع میکنیم تا آخر سال و اینکه همه بیان سر و کلاس و دوازدهم مهمه و باید یاد بگیرین و اینا حرف میزد. نصف دیگه رو هم نصف میکرد، نصفشو درس میداد، وسطشم کلیییی چرت و پرت میگفت. مینشست نیم ساعت درمورد عشق میگفت. یه چند تا جمله تاریخی هم داشت از جمله: "رمز عشق در نرسیدن است" و "دل مردا مثل ترمیناله، هی یه سری آدم میان تو هی میرن بیرون" 😂😂😂.
خلاصه که نصفشو درس میداد همراه با چرت و پرت. نصف دیگه هم منت میذاشت که من از فلان ساعت نمیخوابم تا بیام اینجا سر کلاس شما(کلاس ما ساعت اول هم نبود، دوم بود!) و شما چرا سر کلاس نمیاین و قدر نمیدونید و فلان..
این یکی واقعا اصلا ثبات نداشت🤣