من درحالی که هنوز وسط داستان خودم موندم و ملت منتظرن.
ساختن سناریوی یه داستان جدید توی حموم: ✅
قبلاها، مثلا خسته هم که میشدم، یه بیرون میرفتم، یه کار مهیج میکردم، چمیدونم..هرچی..
و بعد واقعا حالم میومد سرجاش..
ولی الان بطور جدی، نمیدونم چرا، هرکاری میکنم، هرچقدر هم خوش میگذره، بازم هنوز خستمه..
مثلا خندهمو میکنم، خوش میگذرونم، بعد که تموم میشه، دوباره مثل قبل خستمه..
نمیدونم متوجهم میشید یا نه..ولی خیلی وقته همچین حالتی رو دارم..و واااقعا..وااااقعا حتی از این خستگی هم خسته شدم..!
سایهایست، میان امواج زندگی، یک قدم جلو میگذارد، امواج دو قدم او را به عقب میرانند..!
حتی روشنیاش هم نتوانست حریفِ تاریکیِ امواج زندگی شود، حالا سایهایست که در امواج قدم میزند.
سایه، برگی بود از برگهای درختِ پربارِ "من"، سبز و بلند، خزان که آمد، همهی برگهایش ریخت، اما دیگر سبز نشد، حتی برگ برندهام هم رفت و مجالی نگذاشت که رویَش کنم! تنها برگی که ماند، سایه بود.
و چه کسی فکر میکرد که از سبز به سیاه برسیم..!
چه حالیست وقتی همه روی برمیگردانند، آنجاست که فقط تو میمانی و سایهات، سایهای که نه فقط جای آنها را، بلکه جای خودت را هم پُر میکند..!! بعد، سرت را که بالا میبری، همه ظلمات است، چشمانت حتی رنگ سیاه را هم نمیبینند. و این، همان کوریایست که خود برای خودت از سایه تقاضا کردی، اما هیچگاه نفهمیدی، کِی!
خزان اما، خبر نکرد، ناگهان آمد، ناگهان برگها را با بادش بُرد، بعد، من ماندم و حوضم! درختِ "من" این بار واقعا بیپناه شده بود.
بهرحال، به سایه که نمیتوان تکیه زد!!
اول فکر میکنی میتوانی هر بار به خودت تکیه کنی، اما فقط موقت است، بعد خودت هم سایه میشوی، و آنجاست که حتی به خودت هم نمیتوانی تکیه کنی..
چون، بهرحال، به سایه که نمیتوان تکیه زد..!
#خود_نوشته
دوستان من چندوقت پیش یه آهنگ نوشته بودم خودم. دادم هوش مصنوعی ساخت...
چندبار خواستم بفرستم ولی خب فرصتش پیش نیومد.
شاید خیلی ساده و مبتدی بنظر برسه اما خب من بار اولم بود متن آهنگ نوشتم و بنظرم برای بار اول بد نشد..
میذارمش اینجا..
ممنون میشم اگر نظرتونو دربارهش بهم بگید..
AdrienaTwo souls in silenced dreams.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
#my_music
گرچه ریتمش دقیقا اون چیزی نبود که خودم در ذهن داشتم ولی خب...