من حقیقتا دیگه دلم خوش بود که خب عالیه خودم خونه تنهام. یکم بیشتر خوابیدم ساعت یه ربع به ده پاشدم برای خودم صبحونه آماده کردم و بساط چیدم و اینچیزا(دیر بود ولی خب بازم دلیل نمیشه صبحونه نخوری). بعد دیگه همینطوری نشسته بودم برای خودم فیلم دانلود میکردم و صبحونه میخوردم، کاملا ریلکس و همه چی خوب بود که یهو در باز شد گل اوم- چیز یعنی خواهرام اومدن تو، گفتم عهههه شما مگه مدرسه نبودیننن!!؟ گفتن امروز زودتر تعطیل شدیم..🗿
اگه گفتید کیه که الان باید بره کتابایی که با دل خوش و خیال آسوده کرده بود تو کارتون و گذاشته بود زیر تختش رو برداره دوباره بازشون کنه و یه سال دیگه بخونه؟؟ آفرین من.
همچین چسب هم زده بودم روشون که یعنی تا صد سال دیگه هم نمیخوام دوباره برتون دارم.
و باز همچنان من:
همش ولی میترسیدم از صربستان ببازیم که خب دمشون گرم انشاالله تا آخر همینطوری پیش برن.
هیچوقت فکر نمیکردم یدونه لیموناد اینطوری منو به وجد بیاره و موجب اشتیاق من بشه😂