خب اینجا قراره تغییر کنه.
یه تغییر اساسی.
من تغییرات رو انجام میدم..بعدش یه کاری دارم میرم انجام میدم و میام..بعد براتون تعریف میکنم قضیه رو!
من یه داستان نوشتم..یعنی دارم مینویسم.
درمورد یه پادشاهی از جادوگران در اسکاتلند ، اسم پادشاه ما در قدیم فیلیپ بلک بوده. به همراه همسرش مارگارت. اونا صاحب پسری به نام ادوارد میشن..
اما جادوگری از خاندانی غیر جادوگر ، سالها در بین جادوگران رشد و نمو پیدا میکنه و قدرتمند میشه. بعد ناگهان میاد و همه چیز رو تغییر میده.
نه! اون دنبال پادشاهی نبود ، اون دنبال چیز دیگه ای بود و به خاطر اون چیز حاضر بود
کارهای عجیبی انجام بده..
برای اطلاعات بیشتر میتونید به ریچارد اَول ، یار و همراه همیشگی کینگ فیلیپ مراجعه کنید. اون باهاتون چای میخوره و با چشمای خیس داستان رو براتون تعریف میکنه..اما ایندفعه نوبت ریچارد نیست ، نوبت منه!
هدایت شده از بیومون چک شد؟ فلوت زن سابق
https://eitaa.com/Blackkingdom/2143
قدرت نویسندگی کوفتتون شه
و مردد بودم..که اینکارو بکنم یا نه.
خب در نهایتم جو گیر شدم و اینکارو کردم.
Black Kingdom هم
در واقع همون پادشاهی بلک هست یعنی همین قلمرویی که کینگ فیلیپ توش پادشاهی میکرد و حالا مال ادوارده!
فصل ۱
"قارچ های راهنما"
توی جنگل نشسته بود و به درختان کاج خیره شده بود. آن جنگل به طور توصیف ناپذیری زیبا بود. بی توجه به دیگران ، دستانش را توی جیب هایش کرد و به سمت نامعلومی راه افتاد. چنان محو اطرافش شده بود که خود را هم از یاد برده بود. آرام آرام به سمتی حرکت میکرد تا اینکه متوجه قارچ هایی روی زمین شد که به طوری غیر عادی روی زمین مثل یک خط رشد کرده بودند و انگار راهنما بودند. ابتدا با بیخیالی به سمت نامعلوم دیگری حرکت کرد اما ناگهان چیزی که باعث ایستادنش شد به ذهنش رسید. کلمه "راهنما" به مقصود خود رسیده بود و ذهن او را درگیر خود کرده بود. برگشت و به طرف قارچ ها رفت ، با کلافگی و بلاتکلیفی به صف قارچ ها نگاه کرد ، پس از چند لحظه ، راه قارچ ها را در پیش گرفت و سرنوشت خود را بدون آنکه بداند به دست قارچ هایی سپرد که نمیدانست او را به چه جایی هدایت میکنند!
او از زیر درخت های سر به فلک کشیده و از روی تنه های درختانی که عمرشان به پایان رسیده بود و از بین جانورانی که تا به حال به چشم ندیده بود رد شد و جلو رفت ، سرش را بالا آورد و چیزی را دید که شکّش را در مورد راهنما ها به یقین تبدیل کرد. در راه پیش رویش ، چمن های روی زمین جای خود را به زمین و خاک داده بودند و همانند جاده ای پرپیچ به جلو میرفتند. در آن پا گذاشت و راهش را پیش گرفت.
پس از حدود ۱۵ دقیقه ، خسته شده بود ، نگاهی به ساعتش کرد ، اما ساعتش خوابیده بود! و انگار از زمان ورودش به آن جاده کار نکرده بود. او که تعجب کرده بود ، کمی نسبت به ادامه دادن مردد شد. نگاهی به جاده انداخت و جاده را با نگاهش تا جایی که مشخص بود دنبال کرد ، وقتی به انتهای آن نگاهی انداحت ، یک چیز سنگی را دید که از دور شکلش مشخص نبود اما ظاهرا یک مجسمه بود.
#ادامه_دارد
#P1
#BlakKingdom