eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
225 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
511 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
فصل ۱ "قارچ های راهنما" توی جنگل نشسته بود و به درختان کاج خیره شده بود. آن جنگل به طور توصیف ناپذیری زیبا بود. بی توجه به دیگران ، دستانش را توی جیب هایش کرد و به سمت نامعلومی راه افتاد. چنان محو اطرافش شده بود که خود را هم از یاد برده بود. آرام آرام به سمتی حرکت میکرد تا اینکه متوجه قارچ هایی روی زمین شد که به طوری غیر عادی روی زمین مثل یک خط رشد کرده بودند و انگار راهنما بودند. ابتدا با بیخیالی به سمت نامعلوم دیگری حرکت کرد اما ناگهان چیزی که باعث ایستادنش شد به ذهنش رسید. کلمه "راهنما" به مقصود خود رسیده بود و ذهن او را درگیر خود کرده بود. برگشت و به طرف قارچ ها رفت ، با کلافگی و بلاتکلیفی به صف قارچ ها نگاه کرد ، پس از چند لحظه ، راه قارچ ها را در پیش گرفت و سرنوشت خود را بدون آنکه بداند به دست قارچ هایی سپرد که نمی‌دانست او را به چه جایی هدایت می‌کنند! او از زیر درخت های سر به فلک کشیده و از روی تنه های درختانی که عمرشان به پایان رسیده بود و از بین جانورانی که تا به حال به چشم ندیده بود رد شد و جلو رفت ، سرش را بالا آورد و چیزی را دید که شکّش را در مورد راهنما ها به یقین تبدیل کرد. در راه پیش رویش ، چمن های روی زمین جای خود را به زمین و خاک داده بودند و همانند جاده ای پرپیچ به جلو میرفتند. در آن پا گذاشت و راهش را پیش گرفت. پس از حدود ۱۵ دقیقه ، خسته شده بود ، نگاهی به ساعتش کرد ، اما ساعتش خوابیده بود! و انگار از زمان ورودش به آن جاده کار نکرده بود. او که تعجب کرده بود ، کمی نسبت به ادامه دادن مردد شد. نگاهی به جاده انداخت و جاده را با نگاهش تا جایی که مشخص بود دنبال کرد ، وقتی به انتهای آن نگاهی انداحت ، یک چیز سنگی را دید که از دور شکلش مشخص نبود اما ظاهرا یک مجسمه بود.
این فعلا یه پارت از فصل یک.
خوش باشید تا برم کارامو بکنم بعد میام یکی دیگه هم میزارم. اینا یکم وقت میبرن چون من باید از رو دفتر بخونم و اینجا تایپ کنم بزارم.
خیلی خوشحال میشم اگه وقتی برگشتم یکی دو نفر حداقل نظر داده باشن درمورد داستانم..
هدایت شده از فلیسین‌آنسوی‌‌آینه‌تسخیر‌شده"
تا ۳۰ تایی‌ شدن دیگه هیچی نمیفرستم ... ما دفعه ی پیش این موقع ۴۰ نفر بودیم !
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
خیلی خوشحال میشم اگه وقتی برگشتم یکی دو نفر حداقل نظر داده باشن درمورد داستانم..
اگه زشته هم بگید زشته..البته که این تازه اولشه ولی بازم اگه بنظرتون زشته بگید..ایرادی داره از نظرتون..بازم بگید.
هدایت شده از وایولت و کتابخانه ی اسرار آمیز
درود به اهالی زیبای ایتا و بازم وایولت هستم با دومین تقدیمیم این تقدیمی هم مثل بقیه ی تقدیمیا هست(حالا مثلا چندتا تقدیمی دادم) این پیام و فور میزنین توی چنل/دیلی زیباتون و لینکتون و هم بهم میدید و یادتون نره توی چنل/دیلیتون از بین عدد 1تا160یه عدد انتخاب کنید و بگید و من از توی لیست آهنگام بهتون یه آهنگ میدم و با توجه به وایب چنل/دیلیتون ازین کاراکترای قشنگ و گوگولی بهتون میدم(کارکترا لباسشون بیشتر سفید هست) راستی ممبرا هم میتونن شرکت کنن فقط عدد و وایب موردنظرشون و بهم بگن امیدوارم ایگنور نشم برای لینکای زیباتون @Kay_Violet بدرود عزیزان
¹ خداراشکررر👀😃 ² ذووووق*✨ ³ وای وای وای...ببین ، اگه بخوای و خلاقیت داشته باشی و تمرین کنی تو هم میتونی..و مهم تر از همه این که علاقه داشته باشی و با عشق بنویسی!
حقیقتا برای نوشتن ، باید قلمت به جای جوهر ، عشق روی کاغذ بیاره.. تا وقتی خودت عشق به نوشتن نداشته باشی بنظرم اونی که باید نمیشه..
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
بنظرم تو هرکاری آدم اگر علاقه و انگیزه نداشته باشه اون کار افتضاح میشه..