هدایت شده از The Castle's Library.
راوی اینبار تعریف میکند...
[دست کوچک دختری در میان جمعیت از دست مادر رها شده و سردرگم در پی دستان بزرگتر میگردد...
راه خانه در هوا دود شد، باربر از شهر خارج شد و خاطرات، همه از ذهن محو شدند...دختر کوچک قد کشید و خاطرات جدیدش جای خالیِ خاطرات قدیمی را گرفتند. حالا، خیاطخانهی کوچکی در کوچهای از کوچههایِ بسیارِ شهر، چراغ راه میشود و سنگفرشهای شهر یادآور روزگاران پیشین و کتابها..
کتابها راه را میدانند!]
چه کسی میداند راه به کجا ختم میشود..؟!
شاید هم اینجا.