هدایت شده از The Castle's Library.
راوی اینبار تعریف میکند...
[دست کوچک دختری در میان جمعیت از دست مادر رها شده و سردرگم در پی دستان بزرگتر میگردد...
راه خانه در هوا دود شد، باربر از شهر خارج شد و خاطرات، همه از ذهن محو شدند...دختر کوچک قد کشید و خاطرات جدیدش جای خالیِ خاطرات قدیمی را گرفتند. حالا، خیاطخانهی کوچکی در کوچهای از کوچههایِ بسیارِ شهر، چراغ راه میشود و سنگفرشهای شهر یادآور روزگاران پیشین و کتابها..
کتابها راه را میدانند!]
چه کسی میداند راه به کجا ختم میشود..؟!
شاید هم اینجا.
و الان این منم، دلتنگتر از همیشه، برای یکی که خیلی وقته از خونه دور شده...و اهل خونه از انتظارش مثل شمع دارن میسوزن، اشکها میریزن انگار ابر بهار بعد از چندسال پربار شده و داره حسابی میباره..
البته الان دقیقِ دقیق توی اون لحظات منحوس نیستیم ولی روزی که در پیش داریم همون روز منحوسه و حقیقتا اصلا نمیدونم چطوری قراره سر بشه..