البته من اسم ملتو نمیارم چون میترسم بعضیا جا بمونن از اونجایی که من آلزایمر دارم.
خب. اینم از این. اصلا باورم نمیشه. امسال...اوووووه!
واقعا شاید بتونم بگم عجیب ترین سال عمرم بود!! هر روز و هر ساعتش یک چیز عجیب و جدید پیش اومد و واقعا....نمیدونم...!! بالاخره داره تموم میشه. گرچه ما نمیدونیم تا کی زندهایم...شاید همین فردا قبل از اینکه سال تحویل شه دیگه من نباش-😔😂
حالا هرچی.
امسال هرچیزی رو که میشد تجربه کردیم/کردم.
کنکور، فکر میکردم مهمترین واقعهی عمرم تا اینجا همینه، بعد دیدم اوه!! چیزهای مهمتری هم هست...
واقعا کنکور تجربه عجیبی بود و بعنوان یه کنکوریِ ۱۴۰۴ و یه پشتکنکوریِ ۱۴۰۵ دیگه نمیدونم چی مونده که تجربه نکرده باشم.
اون از روز کنکور و وقایع بعدش.
بعدشم امتحانات نهایی و جنگی که دقیقا فرداش شروع شد. چیزای عجیب غریبی که با جنگ تجربه کردم...و البته داغ عزیزانی که در جنگ ۱۲ روزه از دست دادیم..
تجربه دو تا مصاحبه عجیب غریب و واقعا به خودم افتخار میکنم که از پسش بر اومدم با اینکه در نهایت قبول نشدم ولی خب اون مصاحبهها رو هم خوب دادم و هم کلی چیزای جالب ازشون یاد گرفتم و تجارب جدید کسب کردم اونم فقط توی یک روز...!
دوباره کنکور و معدهدردهای عجیب! برای منی که هیچوقت با معدهم هیچ مشکلی نداشتم..😂
نوشتن داستان واقعا برام تجربه خفنی بود با اینکه قبلا تجربهی نوشتن داستان رو داشتم اما نه به این صورت و خب واقعا تجربه خفنیه و بشدت بابتش خوشحالم و از خودم راضیام.
برگشتن به والیبال بعد از سالها. والیبال امسال یکی از بزرگترین چیزای زندگیم بود و واقعا من رو به زندگی برگردوند و بخاطرش خدا رو هزاران بار شاکرم..
یه شکستعشقیِ(؟) انتخابی😂😂
واقعا عجیب بود و خب من تا مرزهای خلاص کردن خودم رف-
بهرحال هرچی بود افتضاحترین حالات ممکنم رو تجربه کردم و خب خدا لعنتش ک- حالا هرچی. من واقعا وضعیت عجیبی داشتم و متنهای عجیبی هم نوشتم...خدا بزرگه..
تصمیمِ بزرگ پشتکنکور موندن یه چیز خیلی بزرگ بود برام اونم برای منی که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم که پشت کنکور بمونم و پشت کردن به رشتههایی که یه روزی رویام بودن واقعا تجربهی غریب، شاید غمانگیز و همینطور سازندهای بود...نمیدونم دربارهش باید چی بگم.
اتفاقات عجیب غریبِ توی خانواده و فامیل هم دیگه جای توضیح نداره ولی کملطفی بود اگر توی این لیست جاش نمیدادم.
زحماتی که توی خونه کشیدم و بار سنگین مدیریت خونه و خانواده واقعا چیز جدیدی بود، بسیار سخت و باز هم بطور عجیبی سازنده بود که خب حقیقتا قبلا شاید تجربهش کرده بودم اما نه به این صورت و شدت...
و تجربهی خواهر شدن برای بار سوم میتونم بگم یکی از قشنگترین چیزهام بود با اینکه خیلی سختی کشیدم و واقعا توی دورانی بودم که این وضعیت شدیدا برام دشوار بود اما از سختیهاش سرسختانه عبور کردم و به خودم میبالم بابتش...ولی با اینحال هیچوقت پیش نیومده بود به چنین موجودی اینقدر وابسته بشم و دوستش داشته باشم و هرکاری براش انجام بدم و واقعا تجربهی خیلی متفاوتی بود به نسبتِ دفعات قبلی و فقط میتونم خدا رو شکر کنم...(:
تجربههای عجیبِ بین مهر تا اسفند...
پیشبینیهای عجیبم که باعث میشن یه جاهایی فکر کنم/بقیه فکر کنن که نوستراداموسی چیزی هستم یا علم غیب دارم و واقعا حس میکنم حس شیشمم امسال خیلی قویتر از سالهای قبل شده و خب این یکی جدا عجیب بود..
یه جورایی یه تحولات و انقلابهای عجیبی در من رخ داد امسال، چه از لحاظ بینشی، چه از لحاظ معنوی، چه از لحاظ اخلاقی و تمام اینچیزا...و خب بابتش خوشحالم..
بعدم که دوباره جنگ و از دست دادنِ کلی از بزرگان و همینطور اسطورهی بزرگ زندگیم که ضایعهی بزرگی در تمام زندگیم بود و علاوهبر اینکه تاریخ هیچوقت فراموشش نمیکنه، من هم فکر کنم حتی اگر آلزایمر هم بگیرم نتونم این واقعه رو فراموش کنم. تجربهی بیخانمانی و احساس بیمصرف بودن در عین افتخار به مردم و کشورم...پر از استرسهای عجیب غریب و تلاش برای آروم کردن خونواده و یه جورایی فدا کردن تصمیمات و ترجیحاتم بخاطر خانواده(نه اینکه قبلا اینکارو نکرده بودما! ولی ایندفعه خیلی اساسیتر و عمیقتر بود!)....و خب....نمیدونم باید چی بگم...
واقعا امسال سال پرباری بود در حدی که گاهی حس میکردم بعضی از وقایعش مال پارسالن..
این از "منِ امسال" و خب فکر کنم خیلی چیزها یادم رفت اما خب بنظرم تا همینجا کافیه...
#end404
با همهی این حرفا..
امسال با اینکه پر از نقاط سیاه و پر از لکههای خون بود...پر از برکات بود و خب نمیدونم چجوری اما امروز خیلی بهش دقت کردم...
واقعا اگر تاریکی نباشه، چطور قراره ما نور رو ببینیم..؟!
امسال همونطور که گفتم علیرغم تمام نقاط سیاه و لکههای خونی که داشت پر از برکت بود و خب فکر میکنم این برکات توی هیچ سالی نمیتونست مثل امسال بر سر ما بباره...
خیلی اتفاقای عجیبی افتاد، خیلی چیزها شکست، خیلی چیزها از نو ساخته شد، خیلی چیزها تغییر و تحول پیدا کرد، خیلی آدمها شناخته شدن و خیلی تجربیات جدیدی برای همهی ما اتفاق افتاد..
اگر بخوام بگم باید نیمهی پر لیوان رو هم ببینیم شاید بنظرتون کلیشهای بیاد اما خب درواقع حرفم اینه که امسال به این نتیجه رسیدم که من میخوام هر دو نیمهی لیوان رو با هم ببینم! من تمام سیاهیها رو میبینم، به همشون توجه میکنم، اما با اینحال میذارم نورِ اون نیمهی دیگه هم چشمم رو کور کنه..!
یه سال دیگه، پر از اتفاق، پر از خاطرههای غمانگیز و شاد، پر از آدمای جدید و رویدادهای محیرالعقول، و کلی تجربه و بارِ سنگینی که روی شونهی هممون موند...باز هم گذشت، و همهشون به تاریخ پیوستن...و ما ازشون گذر کردیم. خواستم بگم که واقعا دم همتون گرم! تا اینجا رو خیلی عالی جلو اومدید! ما زندهایم، داریم نفس میکشیم، و زندگیمون هنوز جریان داره!! مبادا اتفاقاتی که توی تاریخِ همین یک سالمون افتادن دست و پای ما رو برای جلو رفتن ببندن!
و یه چیز دیگه، بیاید قول بدیم بعد از اینهمه چیزهایی که تجربه کردیم، دیگه افسوس نخوریم، که افسوس برای گذشته بزرگترین عاملِ گیر کردن توی زمانه...اگر مدام "ای کاش" توی کارمون بیاریم و غمِ چیزهای از دست رفتهمون رو بخوریم دیگه نمیتونیم درست زندگی کنیم، درست پیش بریم، پیشرفت داشته باشیم و تاثیری بگذاریم...خدا ما رو توی چنین مقطعی قراره داده تا یه کارایی بکنیم، و ما هم قراره اونا رو انجام بدیم...
امسال با تمام سختیاش تموم شد. و این ماییم که داریم هر ثانیه جلو میریم...
زنده باشید، نفس بکشید، به بقیه نفس بدید، جلو برید و به یه دردی بخورید..
از تمام دوستای عزیزِ مجازی و واقعی بابت بودنشون تشکر میکنم، چه کسایی که از قبل میشناختمشون و همچنان هستن، چه کسایی که امسال باهاشون آشنا شدم و از آشنایی باهاشون در پوست نمیگنجم...
خواستم بگم که همگی برای من عمیقا دوستداشتنی هستید و تمام خاطرات امسالمون برام باارزشن و خوشحالم که وجود دارید و هستید...جاتون با هیچ چیزِ دیگهای پر نمیشه!
امیدوارم از امسال به بعد خوبتر و بالغتر و پختهتر شده باشید و بتونید توی زندگیتون آدمای بزرگ و خفنی بشید. و اینکه سال بعد برای همه پر از تجربههای خوب و پیشرفت و لبخند و سلامتی و نشاط و نور باشه.
اسم کسی رو نمیبرم، مخاطب حرفام هر کسیه که این پیام رو میخونه...(:
با همهی آرزوهای خوب.
سال نوی شما مبارک!
_آدرینا
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
با همهی این حرفا.. امسال با اینکه پر از نقاط سیاه و پر از لکههای خون بود...پر از برکات بود و خب نم
دلم برای این متنای همیشگیم با یدونه " _آدرینا" آخرش تنگ شده بود(: