بعد آخه میدونید. امروز که با دخترعموم بودیم. گفت بیا سوار موتور داداشم بشیم، بعد رفتیم بعد اون یکی داداشش اومد گفت بیا موتور منو سوار شو بعد دخترعموم گفت بلد نیست موتور اونو برونه بعد داداششم گفت بیا یادت بدم و خب رفت همون موقع بهش یاد داد و اونم سوار شد و یاد گرفت و بعد با هم رفتن دور هم زدن و اومدن و من اینطوری بودم که؛ اینم نشد شانس که من دارم..
میدونید من با اینکه عاشق موتورم اما دلمم نمیخواست که موتورسواری یاد بگیرم ولی خب فقط دلم خواست داداش بزرگ داشته باشم..
_سلااااممم مرسی تو چطورییی
+خداروشکر. ماهم خوبیم الحمدلله، زندگی میکنیم، نفس میکشیم..😔
_علیکم السلام احوال شما خوب هستید ان شاالله؟ هنوز موقعیت جور نشده بری تجمعات سطح شهر؟
+ممنونم، ما نیز خوبیم، خداروشکر(((:
نه واقعیتش...هنوز روستامون هستیم. معلوم هم نیست تا کی بمونیم. دلم یه ذره شده برای بوشهر دلی خب چیکار کنم، هیچ راهی ندارم..
امروزم مثل دیروز دوستداشتنی بود اما خب غم خاصی هم توش نهفته بود چون من دلم میخواد برگردم بوشهر ولی خانواده مخالفن.