هدایت شده از ساحرهایدرتاریکیابدی"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2788
آخر مدرسه ی خیر و شر ۱ و کل ۲ هم جنگ بود ولی همه خوش پوش بودن
هدایت شده از ساحرهایدرتاریکیابدی"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2789
آها آره ... ببین شرور های لرد آف رینگز چندش آورن ...
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2788 آخر مدرسه ی خیر و شر ۱ و کل ۲ هم جنگ بود ولی همه خوش پوش بودن
کت و شلوار میپوشیدن تو جنگ،؟؟😂
افسار اسب را گرفته بود و به سرعت به سمت سرزمین خود میتاخت.
خانه ای در دوردست انتظارش را میکشید!
بالاخره بعد از ساعت ها به قلمرو رسید ، از دور دروازه را دید ، باز بود. نگهبان ها هیچکدام بر سر دژ نایستاده بودند..
دختر ، با تعجب افسار را میکشید و آرام آرام به سوی دروازه پیش میرفت.
به دروازه که رسید ، چیزی را دید که حتی به ذهنش هم نمیرسید..
جنازه ها با اجساد خونین بر زمین افتاده بودند!
دختر آرام پیش میرفت و با غمی عجیب به آنهایی چشم دوخته بود که خانواده هایشان در انتظارشان بودند اما حالا ، اجسادشان بر زمین و ارواحشان در آسمان سیر میکردند..
او جلو و جلو تر میرفت و تعداد اجساد پایاپای بیشتر میشد ، اما سکوت کل قلمروی را فرا گرفته بود ، تنها صدایی که می آمد ، صدای برخورد نعل اسب با زمین پر خون بود!
ناگهان به یاد والدینش افتاد ، افسار را محکم کشید ، اسب شیهه ای کشید ، پاهایش را روی زمین زد و به سرعت به سمت بالا تاخت..
دختر به جلوی در قلعه رسید ، از آنجا هم صدایی نیامد ، ترس کل وجودش را فرا گرفت.
از اسب پایین آمد و آرام به سمت در قلعه رفت.
در را با دستانش هل داد و باز کرد..
اما با چیزی مواجه شد که علت بی جان شدن کل وجودش بود..
مردی بر روی بدن پدرش نشسته بود و شمشیری در بدنش فرو رفته بود..سرش پایین افتاده و شمشیری در دستش بود..اما شمشیر مرد ناشناس ، دقیقا بر قلب پدر خورده بود..
مادرش ، غرق خون ، در گوشه ای افتاده بود..و پیکر سرباز های بی جان کف تالار را فرش کرده بود..
دختر به سوی مادر دوید اما دیگر دیر بود..
او با چهره ای پر غم و لرزان ، بلند شد و به سوی پدر رفت..
اما جانی در بدن پدر هم نمانده بود..
دختر غرق در اشک ، دست چپش را بالا آورد و با آن نگاهی انداخت ، حلقه ای در انگشت انگشتری اش برق میزد..روز قبل را به خاطر آورد که او حلقه را در دستش کرده بود..
خبر ازدواجش را باید زودتر به پدر و مادر میرساند..
اما حالا آنقدر دیر شده بود که باید برای رساندن خبر ، تا برزخ صبر میکرد..
دستش را روی صورتش گذاشت و با تمام جانی که در بدن داشت گریست..!
#خود_نوشته