ولی خب....هرچی باشه...نمیدونم...شهر خیلی حس خونه میده...هرچند جنگزده..
و خب من وااااقعا فکر نمیکردم بابام راضی شه منم با خودش بیاره. ولی خب سر صبح خیلی یهویی اومدن بالا سرم و گفتن پاشو و خب من تا اوایل راه هم هنوز تو شوک و ناباوری بودم فقط زل زده بودم به جاده و هرچی بابام میگفت نمیتونستم جواب بدم.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۴۰روز دفاع ملی
در ۱ دقیقه
@farsitweets