_ممنون که متن رو خوندی و نظر لطفته.قبلا خیلی بیشتر مینوشتم اما چون سرگرم کنکورم کلا وقت زیاد نمیکنم الان روش فکر کنم احتمالا بعد کنکور مثل قبلا بیشتر بنویسم یعنی فقط منتظرم کنکور رو بدم و حداقل یه نفس راحت بکشم
+ایبابا کاری نکردم کههه.
بخدا خیلی درگیرم دیر متنت رو خوندم شرمنده شما...
وای اره اره میفهمم میفهمم. من خودمم دقیقا همینم...هعیی...انشاالله هرچه زودتر خلاص میشیم😔
دوستان لینک ناشناس پریده مجبور شدم یکی دیگه بذارم. قبلی این بود:
https://abzarek.ir/service-p/msg/2452623
این لینک جدیده. توی بیو هم گذاشتم.
https://abzarek.ir/service-p/msg/3556405
اگر طی این دو روز اخیر پیامی برای بنده گذاشتید ممنون میشم لطف کنید و به لینک جدید ارسال کنید. باتشکر.
هدایت شده از سارانگ
عزیزان مادر بنده بیمارستان بستری شدن لطفا برای شفاشون دعا کنید
میشه براشون الهی به رقیه بگید
پیام یکی از دوستانه
اگه میشه براشون دعا کنید
*رفقا
خواستم از صف بچه ها هم عکس بگیرم منتها عجله داشتم نشد.
خواستم بگم اونی که از ps5 خودش گذشته واسه این نظام در دو جهاد پیروز شده: جهاد با نفس و جهاد در خیابان✨
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موکب برادران عراقی از نزدیکی کربلا🥲 واقعا حس میکنم این روزا تریلر حکومت امام زمانه. یه «آنچه خواهید دید» از روزی که دیگه مرز ها به صورت امروز وجود ندارن و همه مردم یکی میشن.
هدایت شده از KHAMENEI.IR
من، سید علی حسینی خامنئی؛ متولد ۲۹ فروردین ۱۳۱۸ ...
من، سید علی حسینی خامنئی، در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیهالسلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است. تیر ماه ۱۳۱۸. البته این در شناسنامه است. ظاهرا تاریخ صحیح باید فروردینماه باشد؛ ۲۹ فروردین.
ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم؛ یعنی پدرم از خانمی، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند. بعد، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگری - که مادر ما باشند - ازدواج کرده بودند. ما بچههای این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومی بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمی میشوم؛ اما چون واسطهها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهای بزرگ ما از خانم اوّل بودند؛ آنها از ما خیلی بزرگتر بودند.
اوّلین فرزند خانم (مادرم)، آقارضا و دوّمی محمّدآقا است. آقارضا حدوداً دوساله بوده که فوت میکند، بعد بچّهی سوّمی دنیا میآید که پدرم به خاطر علاقهی به حضرت رضا علیهالسلام اسم او را هم «آقارضا» میگذارند. ایشان واقعاً عاشق امام رضا علیهالسلام بودند. این بچّه هم بعد از یک هفته یا ده روز فوت میکند. بعد من به دنیا میآیم که اسم من را میگذارند علیآقا. با همین قید «آقا». ما که به دنیا آمدیم از اوّل اسم ما را با «آقا» گذاشتند. ولادت پسر در نظر پدرم که همسر قبلیاش چهار دختر پیاپی آورده بود _و یکی از آنها در کودکی از دنیا رفته بود_ موهبت بزرگی محسوب میشد و چون دو تا از پسرها از دست رفته بودند، باقیماندهها در چشمش بسیار عزیز بودند. شاید از جمله به این خاطر بود که برادران بزرگترم و من از اوان ولادت _بر خلاف معمول_ آقا نامیده شدیم: آقارضا، محمّدآقا و علیآقا.
شهید خامنهای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | سروش | روبیکا