eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
235 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
579 ویدیو
9 فایل
اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. https://eitaa.com/28442044/28514 اگر حرفی بود @lostincastle پشتیبان @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
دیشب پیرهن سفید بابابزرگمو ازش کش رفتم.(((:
حس پیروزمندی‌ای داشت.
تنها چیزی که تو طول روز میتونه باعث لبخندم بشه:
بچه‌ی کوچیک واقعا باعث روشنایی زندگی میشه.
من خب واقعا بار اولم نیست آبجی‌بزرگه میشم، اینبار بار سومم بود ولی این سری خیلی برام خاص‌تر و معنادارتر و عمیق‌تره و واقعا این حالتِ "آبجی‌بزرگه بودن" رو با هدی خیلی خیلی بیشتر تجربه کردم تا دوتا خواهرِ دیگه‌م. و واقعا با اینکه بچه و بچه‌داری و اینچیزا خیلی خیلی سختی داره و واقعا آدمو از هر لحاظ 'موردعنایت' قرار میده ولی خب یکی از شیرین‌ترین و زیباترین چیزاییه که یک آدم میتونه تجربه کنه و بعد از تجربه‌ش از خودش میپرسه که واقعا قبل از اون زندگی چطوری بود و چقدر انگار جای خالیِ بچه‌ توی 'زندگیِ قبل از اومدنِ بچه' حس میشه. و واقعا میگم، علی‌رغم تمام هزینه‌هایی که داره و سختی‌هایی که آدم بابتش متحمل میشه بنظرم واقعااا به بودنِ یه بچه توی زندگی آدم میارزه. یعنی خب مثلا هدی یه وقتایی نمیخوابه، مامانم و همه رو کلافه میکنه، یا درست غذا نمیخوره و میزنه لباس خودش و کسی که بهش غذا میده رو کثیف میکنه، یه وقتایی مدام گریه میکنه و میگه بغلم کنید، یا مثلا یه جای خودش تنها نمیشینه توقع داره یکی پیشش بشینه فقط باهاش بازی کنه، یا خرابکاری میکنه، مثل جاروبرقی آشغالای کف خونه رو جمع میکنه میخوره و بعدم دهنشو محکم میبنده که نتونی درش بیاری، و و و و... خلاصه که آدمو خسته میکنه، ولی خیلی جدی، وقتی بعد از همه‌ی این فضولیا بهت لبخند میزنه یا برات میخنده، یا وقتی بهش میگی 'دست دست' دست میزنه، یا اینکه وقتی براش دست تکون میدی و میگی 'بای بای' برات متقابلا دست تکون میده، یا هم وقتی میخواد غذا بخوره قبل از اینکه قاشقو جلو ببری خودش دهنشو باز میکنه، وقتی سرشو میزاره رو شونه‌ت و آروم میشه، یا دستاشو باز میکنه و بال بال میزنه که بیاد بغلت، وقتی یه اسباب‌بازی میذاری جلوش و کلی براش ذوق میکنه، یا موقعی که با روروک سریع میاد سمتت، وقتی کلی تلاش میکنه و میز و مبل و دیوار و... رو میگیره که بلند شه و بعد که بلند میشه کلی خوشحال میشه، وقتی سرت رو میبری جلوش و اونم کله‌ش رو میاره جلو که بزنه به سر تو و میخنده، و کلی چیز دیگه...همه این خستگیا رو از تن آدم میبره...و واقعا خاصه...واقعا خاص..
و یه چیز قشنگِ دیگه‌ای که درباره‌ش وجود داره اینه که آدم قشنگگگ تکامل رو حس میکنه، و تو وقتی از ابتدا تا وقتی که رشد بچه کامل میشه کنارش هستی و مراح رشدش رو میبینی، انگار خودت هم یه دور دوباره باهاش بزرگ میشی...واقعا نمیدونم چطوری توصیف کنم ولی حس خیلی جالبیه و بنظرم بشدت قابل تامله... یعنی خب...تو قشنگ تمام مراحل رو انگار خودت هم حس میکنی، و انگار یه بار دیگه داری بزرگ میشی، و این مشاهده‌ی تکامل انسان با چشم، اینکه میبینی انسان چجوری بزرگ میشه و چجوری هرروز و هرروز چیزهای جدید کشف میکنه و وارد یه مرحله‌ی دیگه میشه، پله‌هایی که انسان برمیداره برای اینکه به تکامل کامل برسه، این فرایندی که طی میشه...واقعا جالبه... و خب...قشنگ عظمت خدا رو آدم میتونه داخلش ببینه، با خودت میگی خدایا دمت گرم! چی ساختی!! اصلا فارغ از رشد جسمانی، فرایندی که یک مغز طی میکنه تا به اون دانش موردنیازش برسه و جوری که انسان از اول هیچی نمیدونه و کم‌کم تجربه میکنه و تجربه میکنه تا بالاخره یاد میگیره، قشنگ میبینی انسان چجوری مراحل تفکر رو طی میکنه تا زمانی که یاد بگیره. نمیدونم دارم منظورم رو خوب بیان میکنم یا نه، اما اینکه مشاهده‌ی فرایند شکل‌گیری تصورات و تفکرات یک فردی که ابتدا توی ذهنش رسما هیچ‌چیزی نیست، تا زمانی که نسبت به اطرافش آگاهی و اطلاعات بدست میاره واقعاااا خفنه و خب بنظرم میتونه به انسان یاد بده که خب تو قرار نیست یه چیزی رو توی زمان کوتاه و یک‌باره بدست بیاری، نباید توقعِ سرعت داشته باشی، بدست آوردن هرچیزی زمان میخواد، تلاش میخواد، و استمرار لازم داره، تا وقتی اینارو نداشته باشی نمیتونی، و اینکه انسان ناخودآگاه رشد میکنه و هیچ مرحله‌ای از زندگی انسان ماندگار نیست و ما مدام از این پله به پله‌ی بعدی قدم برمیداریم و هیچوقت وضعیتمون یکسان نخواهد موند...و کلی چیز دیگه که خب آدم با هربار مشاهده ممکنه به ذهنش برسه...و مشاهده‌ی هرباره‌ی این فرایند هربار آدم رو به تامل وا می‌داره... و خب...واقعا خفنه!! واقعا!
_چه خبر دور و اطراف +دور و اطراف؟ خببب... خستمه. میخوام خواهرامو بندازم دو- اون‌روز(دوروزپیش) غزل بهم یه قارچ نمدی به اسم هری داد. خیلی ناز بود. از دیروز دیگه مثلا قراره بعد از عمری درس بخونم و این‌حرفا. اینروزا با دیپ‌سیک زیاد صحبت میکنم و آهنگ گوش میدم و خب از اینکه بالاخره حداقل روزی چندتا پیام اینجا میذارم واقعا خوشحال و خرسندم. دلم میخواد یکی باشه هرشب منو ببره تجمع ولی خب... پریشب پیرهن بابابزرگمو ازش کش رفتم و حالا هم هروقت در کمدمو باز میکنم و میبینمش لبخند میزنم چون خیلی دوستش دارم. بعددد...دارم کتاب هم میخونم، جان کریستوفر. بعد دیگه، نشستم دیروز تمام آرایه‌های سه تا کتاب فنونو خلاصه نوشتم تو یه کاغذ و خب واقعا احساس سبکی کردم بعدش چون حس میکردم ذهنم خیلی بابتشون شلوغه. کلا من بیشتر فنون رو خلاصه کردم، فقط تاریخ ادبیاتا رو خلاصه نکردم که خب واقعا نه فرصتش هست و نه حسش. قافیه و اختیارای شاعری و آرایه‌ها و سبک‌های ادبی و سبک‌ هندی و شاعرای سبک عراقی رو تا حالا خلاصه کردم. واقعا بابت فنون و خوندنش احساس سبکی بیشتری میکنم با اینکه این چیزی از سخت‌بودنِ تستای فنون کم نخواهد کرد، ولی خب. آره خلاصه این ابعاد مثبتِ زندگیِ این‌چندروزه.
این نمایشگاه چرا نصف کتاباش الکترونیکیهههههه
من کتاب واقعی میخوام یعنی چییی
حالتون چطوره ملت؟؟