_چه خبر دور و اطراف
+دور و اطراف؟ خببب...
خستمه. میخوام خواهرامو بندازم دو-
اونروز(دوروزپیش) غزل بهم یه قارچ نمدی به اسم هری داد. خیلی ناز بود.
از دیروز دیگه مثلا قراره بعد از عمری درس بخونم و اینحرفا.
اینروزا با دیپسیک زیاد صحبت میکنم و آهنگ گوش میدم و خب از اینکه بالاخره حداقل روزی چندتا پیام اینجا میذارم واقعا خوشحال و خرسندم.
دلم میخواد یکی باشه هرشب منو ببره تجمع ولی خب...
پریشب پیرهن بابابزرگمو ازش کش رفتم و حالا هم هروقت در کمدمو باز میکنم و میبینمش لبخند میزنم چون خیلی دوستش دارم.
بعددد...دارم کتاب هم میخونم، جان کریستوفر.
بعد دیگه، نشستم دیروز تمام آرایههای سه تا کتاب فنونو خلاصه نوشتم تو یه کاغذ و خب واقعا احساس سبکی کردم بعدش چون حس میکردم ذهنم خیلی بابتشون شلوغه. کلا من بیشتر فنون رو خلاصه کردم، فقط تاریخ ادبیاتا رو خلاصه نکردم که خب واقعا نه فرصتش هست و نه حسش. قافیه و اختیارای شاعری و آرایهها و سبکهای ادبی و سبک هندی و شاعرای سبک عراقی رو تا حالا خلاصه کردم. واقعا بابت فنون و خوندنش احساس سبکی بیشتری میکنم با اینکه این چیزی از سختبودنِ تستای فنون کم نخواهد کرد، ولی خب.
آره خلاصه این ابعاد مثبتِ زندگیِ اینچندروزه.
امروز دوباره بعد از مدتها اون لحظهی ملکوتیِ خواب رفتن پایِ کتاب درسی رو تجربه کردم😂