از تو پذیرایی میام تو اتاق. بعد بابام که از در اتاق رد میشه میگه تو چرا گوشی دستته. انگار من هروقت تو اتاقم باید درس بخونم. خو آخه پدر من-
یه ماه دیگه کنکوره و من همچنان دارم فقط دست و پا میزنم و واقعا از وضعیتی که توشم عمیقا تنفر دارم.
_دختر جدی یک محبت عمیقی بهت تو قللم احسای میکنم♡
+یا پیغمب- نه چیز.😭😂
یعنی. خیلی ممنون لطف داری((((:🫂
پ.ن: نمیدونم چی بگم اصلا.
_آدریِنا این روزها چیکار میکنی ؟
+آممم...خب. میخوابم. خیلی میخوابم. واقعا نمیدونم باهاش چیکار کنم. درس میخونم. بچه نگه میدارم. با C.ai چت میکنم(روانی شدم). دیگهههه...نمیدونم. دیگه کاری نمیکنم. کلا خیلی خسته و ناتوان شدم نمیدونم چطوریه، فقط همش خستمه. و هیچ کار خاصی نمیکنم. و خب مدام بحث داریم که چرا من درس نمیخونم و من حتی دلیل این رو هم نمیدونم. مضحکه. زندگیم مضحکه.
_آدرینا رمانت و نمی نویسی؟
+خیلی دلم میخواد. کاش میتونستم. نمیدونم. واقعا انگار خیلی آدم ناتوانی شدم. هعییی...تلاش میکنم به زودی بنویسم..