"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
این رومخ ترین چیز واسه یه نویسنده است. آدم با خودش میگه لامصب تو تا یک دقیقه پیش میدونستی چی میخواس
دقیقااا..
بخدا آلزایمر گرفتم..دوبار اومدم پای گوشی ولی یادم نیومده چی میخوام بگم.
دوباره گوشی رو گذاشتم سر جاش و الان بار سومه که دارم گوشی رو برمیدارم ولی یادم نیست چی قرار بود بگمممم....لعنتییییی🥲😭
هدایت شده از The Castle's Library.
فصل ۳
"مدرسهٔ عجیب"
ریچارد که هنوز صورتش غرق اشک بود ، به سمت قلعه حرکت کردی. ویلیام هم که هنوز سرجایش ایستاده بود و نمیدانست باید چه کند ، نگاهی به ریچارد کرد ، سرش را زیر انداخت و شروع به حرکت کرد. صدای ویلیام همواره در ذهنش میپیچید: کشتنش ،درسته؟؟
ناگهان سوالی در ذهنش نقش بست ، بعد از مرگ پدرش چه کسی پادشاه بود؟
ریچارد سرش را برگرداند و نگاهی به ویلیام کرد. سپس ، طوری که انگار ذهنش را خوانده باشد ،در پاسخ به ویلیام گفت: زیاد عجله نداشت باش آقای بلک ، پادشاه رو هم میبینی!
بعد سرش را صاف کرد و به راهش بر روی چمن های حیاط ادامه داد...
همینطور که به سمت قلعه حرکت میکردند ، ویلیام متوجه شد ریچارد راهش را به سوی دیگری کج میکند و به سمت قلعه پادشاه نمیرود. با تعجب گفت: آقای اَول..
ریچارد_ لطفا ریچارد صدام کن!
ویلیام ادامه داد:...بله...آقای ریچارد ، مگه به قلعه پادشاه نمیریم؟
ریچارد لبخندی زد و پاسخ داد: بهت که گفتم پسرجون ، زیاد عجله نداشته باش. اول میریم به مدرسه..
ویلیام_ مدرسه؟؟!!
ریچارد پاسخ داد: بله! مدرسه جادوگری نووریا¹!
ویلیام از تعجب احساس میکرد شاخ درآورده ، اول که پسر پادشاه از آب درآمد و حالا هم جادوگر!
او همانگونه که چشم هایش از تعجب گرد شده بودند و یک جفت شاخ فرضی را روی سرش حس میکرد پرسید: خب ، از کجا میفهمید که کیا جادوگرن و کیا نیستن؟؟
¹.Magic School of Noveria.
#ادامه_دارد
#BlakKingdom
#P5
چقد این تقدیمیا نوشتنشون سخته..
ینی ایده ش هستاا..حتی میتونم من بگم یکی بنویسه..ولی تایپ کردنش طاقت فرساست..بخاطر همینم وقت گیره و تو مدت زمان زیاد هم نمیشه تعداد زیادی نوشت..
487.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جایزه اسکار سموم میرسه به این یکی😔😂
راستی قطار هاگوارتز حرکت کردا..جانموندید که؟؟ امروز یک سپتامبره..((:
https://eitaa.com/Selena_in_the_forest_of_frogs/590
آره والا..هعییی..قطار هاگوارتز باید خالی از پاترهدای اصیل بره هاگوارتز؟؟ زشته واقعااا😔