چقد این تقدیمیا نوشتنشون سخته..
ینی ایده ش هستاا..حتی میتونم من بگم یکی بنویسه..ولی تایپ کردنش طاقت فرساست..بخاطر همینم وقت گیره و تو مدت زمان زیاد هم نمیشه تعداد زیادی نوشت..
487.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جایزه اسکار سموم میرسه به این یکی😔😂
راستی قطار هاگوارتز حرکت کردا..جانموندید که؟؟ امروز یک سپتامبره..((:
https://eitaa.com/Selena_in_the_forest_of_frogs/590
آره والا..هعییی..قطار هاگوارتز باید خالی از پاترهدای اصیل بره هاگوارتز؟؟ زشته واقعااا😔
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
عه اما من رسیدم الان تو قطار کنار پانسی ام
عه؟ پیش عجب کسی هم نشستی😔😂
خوش بگذره😂👀
هدایت شده از ImMortal SoUls
سلامم دوستان
الان فک کنم تقریبا نیم ساعته ک رسیدیم هاگوارتز مگه نه؟
قطار ک ساعت 11 حرکت میکنه و همیشه هم ی ساعت و نیم طول میکشه ک برسیم هاگوارتز(البته اگه سال سوم رو حساب نکنیم ک وسط راه دمنتور ها مزاحممون شدن) اره دیگه الان تو هاگوارتز میباشیم
هدایت شده از The Castle's Library.
فصل ۳
"مدرسهٔ عجیب" ²
ریچارد با لبخند همیشگی اش سرش را برگرداند و رو به ویلیام گفت: کار سختی نیست.
بعد با دست راست دست ویلیام را گرفت و همراه با دست چپ خودش بالاآورد و ادامه داد: ببین ، تو یک خال کف دستت داری ، منم همینطور ، تمام مردم این قلمرو هم همینطور...این خال مثل یک ردیاب میمونه و تمام جادوگر هارو تا یک سن خاص ردیابی میکنه و بعد از سن قانونی این ردیابی قطع میشه...اینطوری ما میتونیم تمام جادوگر ها رو شناسایی کنیم.
سپس دستی به سر ویلیام کشید و به راهش ادامه داد..
هرچه پیش میرفتند غلظت مه کم میشد و شهر نمایان تر! به نزدیکی مدرسه که رسیدند ، ویلیام سرش را بالا آورد و با چیزی روبهرو شد که نه تنها برایش غریبه نبود ، بلکه بشدت آشنا بود.
مه ها کم کم از بین رفتند و قلعه ای با پنج برج سر به فلک کشیده نمایان کردند. قلعه پنج برج و یک ساختما اصلی درجلوی برج ها داشت ،بر سر هر برج ستاره ای با یک رنگ به چشم میخورد که شامل رنگ های سبز و آبی جلوی یکدیگر در سمت راست ، قرمز و زرد در سمت چپ ، و مشکی در بین آنها ، وسط جای گرفته بود!
ویلیام که از شکوه و عظمت قلعه ، زبانش بند آمده بود ، سرش را مدام بالا گرفته بود و به برج ها چشم دوخته بود و همزمان همراه با ریچارد جلو میرفت که ناگهان چیزی محکم به سرش اصابت کرد. ویلیام نگاهی به جلو انداخت و دید که چیزی به او اصابت نکرده ، او به دیوارد اصابت کرده بود..سپس سرش را چرخاند و ریچارد و نگهبانان را دید که به او میخندند ، خنده ای کرد و به دنبال ریچارد وارد قلعه شد..
#BlakKingdom
#P6