بنده دیگه غلط کنم بخوام تو اعتکاف مسئول چیزی بشم..نابود شدم..له شدم..اعصابم کلا ریخت تو هم..و و و..
با یه سری پدر و مادر طنز فقط سر و کله میزدیم و همش با بچه ها درگیر بودیم که فلانی اینکارو نکن ، اونور نرو ، انقد زنگ نزن بگو برات چیپس و پفک بیارن ، فلانی اونکارو کنی اینجوری میشه اونجوری میشه...و و و..
قشنگ اندازه یک هفته کار سنگین ، خسته شدم!
به اینجا خوش آمدید زیبارویان(((:
پ.ن: حقیقتا برگام ، خودمم باورم نمیشه که چجوری اینهمه آدم اومدن یهویی..ولی خب بازم خوش آمدید(: