eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
235 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
581 ویدیو
9 فایل
اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. https://eitaa.com/28442044/28514 اگر حرفی بود @lostincastle پشتیبان @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی جدی دلم برای شستن ظرفای خونه‌مون هم تنگ شده بود. دلم برای پتوم و بالشم تنگ شده بود، برای پریز بالای تختم، برای مبلامون، برای کتابام به حد شدیدی دلم تنگ شده بود، دلم برای کابینتامون تنگ شده بود، برای اسکاج کنار سینک ظرفشویی، برای غذا پختن روی گاز خونه‌مون، برای ماهیتابه‌ای که همیشه توش سیب‌زمینی سرخ میکردیم دلم تنگ شده بود، برای قاشق چنگالا و چاقوهامون، برای یخچالمون، برای لیوان‌ِ آبِ همیشگیم... برای پرده‌هامون، برای عکسای روی دیوار و کمدم دلم تنگ شده بود...شاید الان دیگه خیلیاشونو مثل قبل دوست نداشته باشم ولی دلم براشون تنگ شده بود، برای آینه‌ی دم درمون، برای عروسکای بچگیم که بالای کمدم‌ان، برای کولرمون حتی... اصلا نمیتونم توصیفش کنم..
_ https://eitaa.com/28442044/28285 وای. امیدوارم اتفاق بدی نیوفتاده باشه.. +نه جونم برگشتیم خونه‌مون بالاخره(((:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام من زنده‌م.
هدایت شده از White Butterflies
سلام بر ایتاییون. ‌‌بنده قصد دارم برای ده‌هزارمین بار پیشکشی به شما بزرگواران تقدیم کنم . ‌‌چنانچه مایلید از این پیشکش کوچیک بهره‌مند بشید؛ طبق قرار همیشه اول این پیغام رو بازارسال کنید و ادرس های فرح‌بخشتون رو به -کبوتر‌های‌نامه‌رسون- بدید تا به دست من برسونن. بعد از بین این سه 'شاعر' عزیز یکی رو انتخاب کنید تا من یک باب یا چند بیت از شعرهاشون رو بهتون تقدیم کنم و بگم که شبیه چه سبک از نقاشی هستید. چنل ندارید؟ مشکلی نیست یک نقطه به این ادرس ' @la_mer ' ارسال کنید.(درصورت باز نشدن ناشناس بالا ادرس هاتون رو اینجا ارسال کنید.) -با تشکر از شما -White Butterflies!
_ https://eitaa.com/28442044/28294 خداروشکرررررررررررررررر خدایا شکرتتتتتتتت که آفرینان زنده استتت +آفرینان؟؟ ((((((((((((((((((((((((:
‌ فکر می‌کنم عشق را با تو آموختم، هرچند که برای فهمیدن احساسی که داشتم، بسیار کوچک بودم.‌ وقتی به چند کیلومتری بندر میرسیدیم، بوی زُهم دریا را با تمام وجود نفس می کشیدم و شوق زندگی در رگ هایم جاری می شد. اولین تصویری که از تو در قاب چشمم نقش می‌بست، قلبم مثل یک ماهی قرمز کوچک خود را به در و دیوار می کوبید تا در آب بپرد. جست و جوی شن و ماسه ها برای زیبا ترین و بزرگترین صدف ها، جست و جوی لحظه های خوشبختی در میان لحظه های بیشمار زندگی بود. وقتی که خورشید نارنجی غروب، لرزان در آب دریا غرق می‌شد، به این فکر می‌کردم که بعد از خطی که تو و آسمان به هم می رسید، چیست؟ شاید بعد از تو، چیزی نبود. نهایت تلاش ذهن یک کودک به اینجا ختم میشد. گاهی همه را فراموش می کردم و گوش می‌سپردم به امواج . از صدای موج ها به خلسه دل انگیزی فرو میرفتم که در آنجا جز تو هیچ نبود. آن وجود آبی که تا بینهایت ادامه داشت مرا در آغوش گرفته بود. بزرگ شدم و با این احساس_که نمیدانستم چیست_قد کشیدم. تا اینکه روزی خبر رسید بیگانه ای هوس دست درازی به امواج پریشان تو را کرده است. خبر، قلبم را فشرد، چشمه را به سمت دریا جاری کرد و خون، از سر تا پا، درون درگهایم به جوش آمد. فهمیدم که مرگ را به دیدن بیگانه در کنار تو ترجیح می‌دهم. اینجا بود این احساس به کمال رسید و من آن را عشق نامیدم. من آن با تو آموختم و تو معیار عشق من بودی، حتی زمانی که اسم آن را نمی‌دانستم. وقتی که می‌پرسیدند:«چقدر مامانتو دوست داری؟» و من با دست هایی که از هم باز کرده بودم میگفتم« اندازه دریای بی تَران*» *تلفظ کودکانه بی کران